April 09, 2009

پنجشنبه 20 فروردین 1388

سلام!
یک چهارپارهء جدید تقدیم به شما و آشنای همیشگی ....


مجنونکی درون سرم ساز می زند


دیوانه ای درون رگم نبض می زند
دیوانه ای که ماهیت اش مبهم است و نیست
دیوانه ای که کنج سرم خانه کرده است
دیوانه ای که مثل خودم آدم است و نیست

دیوانه ای که در سرِ من... درد می کند،
دیوانه ای که قلب مرا... تیر می کشد
یک پاش توی حلق من آونگ می شود،
فکرش درون گوش من آژیر می کشد

دیوانه خسته است و سرش گیج می رود
زیر دو چشم رگزده اش گود رفته است
از بس که سر به میله ی این خانه کوفته،
پیشانی پرندگی‌اش پینه بسته است!

دیوانه در تنفس من زوزه می کشد،
بر طبل جنگ می زند و جیغ می کشد
تا چشم روی هم بنهم، باز می کند
تهدیدها که بر رگ من تیغ می کشد

دیوانه مست می شود، از دست می شود،
دیوانه خواب می رود، او آب می رود
در انزوای منحنی دست و پا زدن،
تا عمق چسبناکی مرداب می رود

بر طول و عرض مغز من آن شب که نقب زد،
ذهنم دچار زایش یک شعر مرده شد
دیوانه جیغ زد، غل و زنجیر پاره کرد،
شعرم درون معده ی دیوانه خورده شد!

من صبر می کنم هیجان اش فرو رود
اویی که خون به صورت سرخ اش شتک زده ست،
اویی که محو و ماه زده، مات و مرده وار
قلب اش درون سینه ی سردش کپک زده ست

او را درون حفره ی دل می نشانم و
از سبزه حرف می زنم، از شادمانه‌ها،
از کلبه های صورتی توی ابرها،
نارنج‌ها، درخت طلا، شاعرانه‌ها!

از لوبیای باغچه ی خانه ای که دیو،
از ارتفاع سحر و فسون اش سقوط کرد
افتاد توی دامن چل گیس و خنده زد،
اما کسی برای نجات اش هبوط کرد،

از آسمان و خانم ِ چل گیس را ربود،
در گوش او سرود که: شب گریه ها، تمام!
از صبح بوسه گفت و برایش غزل نوشت:
« خانم! رفیق! روح تمام ترانه‌هام»!

اینجا دگر حکایت ابن السلام نیست،
لیلا درآید از دل تاریکخانه ها
تا باغبان سیب و انار و تمشک و توت،
« از رگ رگ اش دوباره بجوشد ترانه‌ها»

***
مجنونکی درون سرم ساز می زند
مجنونکی میان دلم رقص می کند
تا پرده های مغز مرا می زند کنار
سلول اش آشیانه خورشید می شود

او را درون خانه ی دل می‌نشانم و
از سبزه حرف‌می زنم، از شادمانه‌ها،
از کلبه‌های صورتی توی ابرها،
نارنج‌ها، درخت طلا، شاعرانه‌ها


گلاره جمشیدی


پی نوشت:
ششمین کتاب شعر خانم«هوروش نوابی» با نام «یادمان باشد» به چاپ رسید. برای تهیه آن می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمائید:
تهران، میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
تهران، میدان فاطمی، اول کوچه کامران، مرکز مکاتبات خارجی

yademan bashad-navvabi.jpg

Posted by گلاره at 08:09 PM | Comments (18)

March 04, 2009

چهارشنبه- 14 اسفندماه1387

Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Il faut oublier
Tout peut s'oublier
Qui s'enfuit déjà
Oublier le temps
Des malentendus
Et le temps perdu
A savoir comment
Oublier ces heures
Qui tuaient parfois
A coups de pourquoi
Le cœur du bonheur
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Moi je t'offrirai
Des perles de pluie
Venues de pays
Où il ne pleut pas
Je creuserai la terre
Jusqu'après ma mort
Pour couvrir ton corps
D'or et de lumière
Je ferai un domaine
Où l'amour sera roi
Où l'amour sera loi
Où tu seras reine
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Je t'inventerai
Des mots insensés
Que tu comprendras
Je te parlerai
De ces amants-là
Qui ont vu deux fois
Leurs cœurs s'embraser
Je te raconterai
L'histoire de ce roi
Mort de n'avoir pas
Pu te rencontrer
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

On a vu souvent
Rejaillir le feu
D'un ancien volcan
Qu'on croyait trop vieux
Il est paraît-il
Des terres brûlées
Donnant plus de blé
Qu'un meilleur avril
Et quand vient le soir
Pour qu'un ciel flamboie
Le rouge et le noir
Ne s'épousent-ils pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Ne me quitte pas
Je ne vais plus pleurer
Je ne vais plus parler
Je me cacherai là
A te regarder
Danser et sourire
Et à t'écouter
Chanter et puis rire
Laisse-moi devenir
L'ombre de ton ombre
L'ombre de ta main
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas
Ne me quitte pas

Jacques Brel/1929-1978
سراینده و خواننده: ژاک بر‌ِل
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی


ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
باید فراموش کرد
هرآنچه را که می‌توان
به فراموشی سپرد،
هرآنچه را که گریخته‌است دیگر از دست.
باید فراموش کرد روز و روزگاری را
که به کژفهمی گذشت،
باید فراموش کرد
زمان‌های از دست‌رفته را،
و لحظه لحظه‌هایی را
که هر‌ازگاه
با کوبش سوال‌ها
قلب شادمانی را
آماج تیرها می‌کنند.

ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!

من برایت
مرواریدهای باران
به ارمغان می‌آورم،
از سرزمین‌هایی دور
که هیچگاه بارانی در آن نمی‌بارد.
زمین را می‌کاوم،
حتی پس از مرگ‌ام،
تا اندام‌ات را بپوشانم
با ردایی از طلا و نور.
من برایت
عالمی به پا خواهم کرد
که پادشاه‌اش عشق باشد،
قانون‌اش عشق باشد،
شاهبانویش تو باشی!

ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!

من برایت
کلامی می‌آفرینم، شگفت
که معنایش را
تو بدانی تنها.
من برایت
داستان این دو عاشق را خواهم گفت
که دوبار
برافروختن دلهاشان را
شاهد بودند.

به گوش‌ات داستان شهریاری را خواهم گفت
که از بس تو را ندید، مُرد!

ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!

بارها دیده شده
از آتشفشانی دیرینه
که گمان می‌رفت پیر است و خاموش،
آتش فوران کرده‌است.

و باز دیده‌شده
مزارعی سوخته
گندم‌ها به بار می‌آورند
بیشتر از بهارانی خوش؛
و شب که درمی‌رسد
سرخی و سیاهی
با هم نمی‌مانند،
چرا که آسمان
برمی افروزد و می‌درخشد.

ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!

ترک‌ام نکن!
گریه نمی‌کنم دیگر،
حرف نمی‌زنم دیگر،
پنهان می شوم گوشه‌ای
تا نگاهت کنم،
تو را که می‌رقصی
تو را که لبخند می‌زنی.
تا گوش کنم،
تو را که می‌خوانی
تو را که می‌خندی.
بگذار که سایه‌ای باشم
برای سایه‌ات،
بگذار که سایه‌ای باشم
برای دستان‌ات.

ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!
ترک‌ام نکن!

ترانه فرانسوی Ne me quitte pas (ترک‌ام نکن) در سال 1959 توسط ژاک برل (Jacques Brel) خواننده فرانسوی – بلژیکی به ‌زبان فرانسوی نوشته و اجرا شد. این ترانه به عنوان یک اثر استاندارد موسیقی پاپ شناخته می‌شود و به ۱۵ زبان ترجمه شده است که هنرمندان متعددی آن را اجرا کرد‌ه‌اند. از آن جمله می‌توان به فرانک سیناترا، تام جونز، خولیو ایگلسیاس، استینگ، پاتریسیا کاس، سیندی لاپر، امیلیانا تورینینی، نینا سیمونه، نیل دایاموند و... اشاره کرد که بسیاری از این اجراها مدت‌ها در صدر جدول‌های موزیک پاپ قرار داشتند.
ترانه مشهور If you go away نیز اجرای انگلیسی همین ترانه است که البته ترجمه آن کمی متفاوت با متن اصلی است.
این ترانه را به همراه توضیحات بیشتر در اینجا و اینجا گوش می‌کنیم و می‌خوانیم.

Brel2.jpg


******

پیشنهاد:
1-سایت خانه شاعران جهان را حتماً ببینید.
2- غزل جدید سیامک را حتماً بخوانید.
3- سایت ادبی 3پنج با مطالبی خواندنی به روز شده است. ضمناً من در به روز رسانی باجه‌ی ترجمه‌‌ با این سایت همکاری می‌کنم. دوستان علاقمند به همکاری می‌توانند ترجمه‌های خود را به آدرس ایمیل من (gelarehjm@yahoo.com) ارسال نمایند تا در این سایت درج شود.


گلاره

Posted by گلاره at 02:52 PM | Comments (18)

January 24, 2009

شنبه- 5 بهمن ماه 1387


روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است...
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتي روزی
که دیگر
نباشم...

الف. بامداد

شعری که در مراسم تحلیف ریاست جمهوری باراک اوباما توسط الیزابت الکساندر خوانده شد( و برای من یادآور این شعر شاملو است) ، سرشار است از امیدی آفتابی و گرم موج زنان در لایه لایه ی هر کلام ، با نگاهی دوخته شده به فرداها...
الیزابت الکساندر، متولد 1962در محله هارلم، دارای دکترای ادبیات انگلیسی از دانشگاه پنسیلوانیا، استادیار بخش مطالعات انجمن آفریقایی امریکایی است. آخرین کتاب او با نام «آمریکای برتر» برنده ی جایزه پولیتزر در سال 2005 بود.

متن زیر برگردانی است از شعر زیبایی که او در مراسم تحلیف اوباما خواند.

Elizabeth Alexander.jpg

شعر: الیزابت الکساندر
برگردان: گلاره جمشیدی

Praise Song for the Day (متن اصلی شعر)
سرود ستایش بخوان برای روز

هر روز به سوی کار و کسب مان می رویم،
از کنار هم می گذریم،
یا چشممان به هم می افتد یا نمی افتد،
یا در شرُِِف حرف زدن ایم یا در حال گفتگو.

هر چیز در اطرافمان، قیل و قالی بیش نیست.
هر چیز در اطرافمان، قیل و قالی است و خار و خاشاکی و هیاهویی،
و جد و آباءمان بر روی زبانهامان.

یک نفر دارد درزی را کوک می زند،
سوراخی بر یونیفرمی را رفو می کند،
لاستیکی را پنچری می گیرد،
خرابی ها را تعمیر می کند.

یک نفر در تلاش است جایی موسیقی به پا کند،
با یک جفت قاشق چوبی بر طبلی روغنی،
با ویولن سل، جعبه ی صدا، هارمونیکا، آواز.

زنی با پسرش منتظر اتوبوس است.
کشاورزی حواس اش به تغییر وضع آسمان است.
معلمی می گوید: مدادها را به دست بگیرید، شروع کنید.

ما در کلمات با هم روبرو می شویم،
کلمات، دشوار یا سهل،
نجوا شده یا دکلمه شده،
کلماتی برای توجه، تجدید نظر.

ما از جاده ها و بزرگراههای کثیفی عبور می کنیم
که نشان دارند از قصد کسی و سپس کسانی دیگر،
آنانکه گفتند من باید ببینیم آن سوتر چیست.

می دانم چیز بهتری پائین جاده است.
باید جایی پیدا کنیم که در امان باشیم.
به آنجا می رویم که هنوز پیدا نیست.

رک و راست بگو: بسیاری کسان برای این روز جان داده اند.
نام جان دادگانی که ما را به اینجا رساندند آواز کن،
که بر ریل های قطار خوابیدند، پل ها را برافراشتند،
پنبه و کاهو درو کردند،
خشت به خشت بناهای درخشان به پا کردند،
و پاک ماندند و در بطن هرچیز کوشیدند.

سرود ستایش بخوان برای تلاش،
سرود ستایش بخوان برای روز.
سرود ستایش بخوان برای اثر سرانگشتان کاربلد،
که بر میزهای آشپزخانه شکل گرفته اند.

برخی با «همسایه ات را دوست بدار مانند خودت» زنده اند ،
برخی با «آزار نرسان یا بیش از نیازت برندار».
چه می شود عشق
توانمندترین کلمه باشد؟

عشق فراتر از زناشویی، فرزندی، وطن پرستی،
عشق گسترده بر پهنای آبگیری از نور،
عشق بی نیاز از پیش دستی در گلایه.

در تلالوء تابان امروز،
در این هوای زمستانی،
هرچیزی را یارای آفریده شدن است،
هر جمله ای را توان آغاز.
بر روی لبه ها، حاشیه ها، تیزی ها.

سرود ستایش بخوان برای پیش رفتن به سوی آن نور.


Posted by گلاره at 10:55 PM | Comments (14)

September 29, 2008

سه شنبه- 9 مهرماه 1387

فقط یک بیل خاکستر

سلام! معرفی یک خانم شاعر جوان با شعرهای بسیار دوست داشتنی و جالب: LINDA MARIA BAROS

لیندا ماریا بارو، شاعر، مترجم و منتقد ادبی متولد1981 در رومانی است.
بین سالهای 2001 تا 2004 سه کتاب شعر و دو نمایشنامه به زبان فرانسه و ترجمه های مختلف از زبان رومانیایی به فرانسه و بالعکس، انگلیسی، اسپانیایی و .. منتشر کرده است. کتاب شعر « نشانه ها و سایه ها» برنده ی جایزه ی شعر سال 2004 شد و کتاب « خانه ای از تیغ » در سال 2007 برنده جایزه ی « گیوم آپولینر» شد که مهمترین جایزه شعر فرانسه به شمار می آید. هیأت داوران ِ این جایزه را مجموعه‌ای از شاعران برجسته فرانسه تشکیل می‌دهد. جایزه ی آپولینر که در سال 1941 توسط هنری لسکوئه بنیان‌گذاری شد و، ژان کوکتو نیز در زمان حیات خود، یکی از داوران آن بوده است، هر سال به بهترین مجموعه شعر که دارای اصالت و نوآوری باشد، تقدیم می‌شود..
بارو، دکترای خود را در رشته ی ادبیات تطبیقی از دانشگاه سوربون اخذ کرده است و برنده فستیوال های معتبر و متعدد بین المللی به خاطر اشعار بدیع و انتقادی و نیز ترجمه هایش از زبانهای گوناگون است.

linda1.JPG

5 نمونه از اشعار او در زیر آمده است با این توضیح که سه شعر نخست از فرانسه و باقی از برگردان انگلیسی ترجمه شده اند .

متن اصلی شعر ها در قسمت Continue reading آمده است.

سروده: لیندا ماریا بارو
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی

فقط یک بیل خاکستر :Tout, pas même une pelle de cendre

گاه ،
همچون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.
انگار از ما وا می کنند
بیگانه وار .
در حال رفتن
پاهاشان در خاک فرو می رود
تا پاشنه ها،
تا زانوها،
تا کمر در خاک فرو می روند
چون انسانهایی نیمه برخاسته از گور
سپس عمیق تر فرو می روند
تا قلبهاشان،
تا شانه هاشان،
و فقط
سرهاشان روی خاک شناور می ماند
پیش از محو شدنشان،
چیزی به جا نمی ماند
مگر پرهیبی.

و سایه های عبورشان
چون دره ای عمیق
پس پشت می ماند.
تا مدتها بعد
صدایشان را می شنویم
که در کُنه آن،
کند و کاو می کنند
کلمه ای را که از آغاز هم آنجا بود.
و سروده ها شان
با دهان انباشته از خاک
زیبا و زیباتر به نظر می رسد.
چون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.

*******************************************
میزی که شاعران پشتش، به نوشیدن می نشینند : La table où boivent les poètes est pétrie d'argile

از خاک رُس است
میزی که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند ،
به جمعشان می پیوندد،
تکشاخ؛
صندلی برمی دارد و
شروع می کند به نوشیدن.
چهچهه هایی بلند
از بطن تابناک شراب بیرون می کشند.
زبانهاشان الکن،
لبهاشان ارغوانی
-به لطف خیل زنان جوان -
و تکشاخ،
مست لایعقل،
همچنان متمایل به جام
با شاخش
بر پیشانی ها
اشعاری فخیم می خراشد،
که صبح فردا
دیگر کسی به یاد نمی آردشان.
میزی خاکی و ابری
که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند

********************************************
سرآغاز:PROLOGUE

خانه که از مه ِ بودن برمی خیزد،
به کاخی می ماند
بر ساخته از لبه هاي تيغ
نگاه داشته به تعادل
بر مچ دستت .
تو از بلندای پنجره فریاد می زنی:
کارگرها! ملات را بیاورید
کارگران
کاهلانه و سست،
از بین داربستهای باریک
شتابان می گذرند.
هفت گرگ جوان
به خواب می روند.
مردی خشن،
بر آستانه ی در

*************************
شعری از تبار گرازان:THE POEM, THE BOAR-BLOODED ONE

سالها قبل؛
جنگجویان چنگیز خان،
گمشده در جلگه های پهناور
تشنه و عطشناک
برای زنده ماندن
خون اسبها را می نوشیدند
به همین سان
شاعر
مست می شود
آنگاه که بر توسن شعر می راند
توسنی از تبار گرازان

************************
شاعر:THE POET

شاعر راه می رود
شاعر
خیابان های سوت و کور را
پائین می رود
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
چو افتاده :
" گرازی در شهر سرگردان است"
عابرین
در چارراه ها
از گرازی شهری حرف می زنند
که دندان های نیش اش را
بر درختان افرا،
بر درهای زنگ زده و کهنه ی یک سگدانی
تکیه داده و
گوشت تنش دارد،
در پس این سالهای سگی
می گندد .
در پارکها،
مسیر سگ دوبرمن را بو می کشد،
گاز می زند
ساروج شنی-آهنی انبارها را
با مصونیت سیاسی ...

و در هر گوشه و کناری
نفس نفس زدن اش
شیشه ی پنجره ها را
در هم می شکند
و پرده گوش ها را
پاره می کند
گرسنگی،
جگرش را می چلاند
اما گاه
می ایستد
هاج و واج
در میان موانع
و می دراند سکوت را
با خاموشی اش،
شیار شیار می کند
آسفالت را،
نیشخند می زند و
فخ فخ می کند.
در نزدیکیِ اوست
که شاعر
خیابان های سوت و کور را پائین می رود.
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
تنها،
با شقیقه های خاکستری
شاعر،
پائین می رود بر
مارپیچ های شیار شیار شده ی خیابان .

**********************

مژده: کتاب شعر کودک و نوجوان « یک نقطه ی رنگین» سروده ی خانم هوروش نوابی منتشر شد. برای تهیه ی این کتاب به آدرس: میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف مراجعه فرمائید.

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG


Continue reading "سه شنبه- 9 مهرماه 1387"
Posted by گلاره at 12:24 PM | Comments (27)

August 05, 2008

سه شنبه - 15 مردادماه 1387

یکشنبهء غم انگیز... ترانهء خودکشی...(Gloomy Sunday)

در مورد این ترانهء سحرآمیز که مسبب خودکشی افراد بسیاری در اروپای افسردهء دوران جنگ جهانی دوم بوده است بسیار گفته اند و نوشته اند....

« با مشهور شدن این آهنگ در اروپا، خودکشی‌های مرتبط با آن نيز به خارج از مرزهای مجارستان سرايت کرد.
در شهرهای مختلف اروپا کسانی پيش از اقدام به انتحار، وصيت کردند که در مجلس خاک‌سپاری‌شان «يکشنبه غمگين» ـ که اکنون آهنگِ خودکشی مجار خوانده می‌شد ـ نواخته شود.
روزنامه‌های عامه‌پسند درباره تأثير اين آهنگ بر مغز انسان افسانه‌ها گفتند. حتی بعضی‌ها مدعی شدند که اگر آهنگ را پيش از خواب گوش دهيد، تا سپيده صبح کابوس خواهيد ديد.
در ميان اخبار راست و دروغی که از تأثير اين نغمه به گوش می‌رسيد، دو حادثه واقعی سر و صدای بيشتری به پا کرد.
اولی در شهر رم اتفاق افتاد. پسربچه‌ای با شنيدن آهنگ از نوازنده‌ای دوره‌گرد، دوچرخه‌اش را کنار رودخانه پارک کرد؛ کل پول‌های جيبش را به دوره‌گرد بخشيد و خود را از روی پل به آب انداخت.
در حادثه دوم در شمال لندن، همسايه‌های وحشت‌زده‌ی زنی از پليس خواستند تا درخانه او را بشکند و وارد منزلش شود؛ زيرا مدت چند ساعت بوده که صدای آهنگِ خودکشی مجار به طور مداوم از خانه او شنيده می‌شده است.
وقتی پليس‌ها در را شکستند، با جنازه زنی مواجه شدند که گرامافون بالای سرش روی وضعيت «تکرار مداوم» تنظيم شده بود.
کسی هرگز نفهميد که آيا او پيش از مرگ به مدت چند ساعت به اين ترانه گوش می‌داده يا اين‌که با پيش‌بينی حضور همسايگان بالای سرش، خواسته است تا پيشاپيش برای خود تشييع جنازه‌ای باشکوه و آهنگين ترتيب دهد؟» (لینک مطلب اصلی)

خواندن این مطلب تکان دهنده در مورد این ترانه باعث شد در مورد معنی آن کنجکاو شوم. شعرهای مختلفی با این نام سروده شده است که تنها یکی از این همه شعر مربوط به موسیقی اصلی با شعر و آهنگسازی رزو سرس (rezso seress ) - پیانیست مجار- است. با توجه به اینکه اصل شعر به زبان مجار است، ترجمه های مختلفی به زبان انگلیسی از آن موجود است . متن ترانه مضمون بسیار جالبی دارد: حرفهای مُرده ای به محبوب زنده اش و فراخواندن او به مرگ و پیوستن اش به او... اجراهای متعددی از این ترانه صورت گرفته و فیلم زیبایی هم در سال 1999 با الهام از این ترانه ساخته شد.

g.jpg

رزو سرس در یک روز یکشنبه سال 1968به زندگی خود پایان داد.
اجرای شنیدنی این ترانه به زبان اصلی( مجار) در اینجاست.

notes.gif


شعر زیر ترجمه ای است از ترانهء خودکشی: یکشنبهء غم انگیز....
برگردان: گلاره جمشیدی

یکشنبه غم انگیز،
با صدها شاخه گل سپید
در کلیسایی کوچک
دعاگویان
در انتظارت بودم
محبوبم.

آن یکشنبه صبح
رویاهام را
دنبال کردم
اما
باز هم
ارابه ی اندوهم
بی تو به سویم
باز گشت.
از آن پس
تاهمیشه
یکشنبه هام
غمبار است
اشک می نوشم
نان اندوه می خورم

یکشنبه غم انگیز.

در این
یکشنبهء آخرین
به سراغم بیا
محبوبم،
مرد روحانی هست
تابوت هست
کفن هست
گلها،
در انتظار تواند
گلها،
و یک تابوت.

در زیر درختان شکوفه بار
برای آخرین بار
می فریبمت
چشمانم گشوده اند
تا واپسین بار
نگاهت کنم.
نترس از چشمهام
من
حتی
در مرگ هم
تو را
تقدیس می کنم...

آخرین یکشنبه.


Gloomy Sunday

Gloomy sunday
with hundred white flowers
in the chapel, beloved one
I waited in prayer
That sunday morning
my dreams were chasing
Yet the chariot of my sorrow
came back without you
Forever since then are
so sad all my sundays -
tears are my drink, and
the bread I eat sorrow
Gloomy Sunday
On my last Sunday, belovéd
oh come to me
There'll be a priest too, a
coffin, a catafalque, a shroud
Also then, flowers will await you
flowers - and a coffin
Beneath flowering trees, I will
take my last ride
And my eyes open wide
for a last glance upon you
Don't be scared of my eyes
still in death I will bless you
Last Sunday

(Transl.from hungarian by A.W. Tüting)

Posted by گلاره at 11:23 AM | Comments (19)

July 20, 2008

یکشنبه- 30 تیرماه 1387

لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...

چه خبر بي‌مزه‌اي... خبر رساندند كه حميد هامون مرده است. به همه‌شان جواب دادم كه اشتباه مي‌كنيد، شايد تا ته قصه را نديديد، مگر علي عابديني با تور ماهيگيري هامون را از دريا برنگرداند؟ و اين جادوي سينما بود كه حتي مي‌توانست عزيز عزيزان‌مان را از دل درياي توفاني برگرداند. واقعيت اما انگار اين‌قدر دست ‌و ‌دل‌باز و سخاوتمند نيست. اين‌بار خسرو خوبان به دريا زد و برنگشت....

shk06.jpg

...
- شمردن پله‌ها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آن‌جا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پله‌هاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيش‌تر نداشت...


- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت مي‌گي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راه‌پله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...

- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اين‌جا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اون‌جا چه كار مي‌كني، و من با لحن خاصي مي‌گفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پله‌ها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.

- پس يعني صحنه اول روي پله‌هاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چه‌قدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواس‌جمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفته‌ام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنه‌هاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكس‌اش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد مي‌زد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و مي‌گفت ببين چه قدر دنيا قشنگ مي‌شد اگر همه آدم‌ها فرصت مي‌كردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...

...

( برگرفته از سایت سینمای ما_ متن اصلی در اینجا)

Posted by گلاره at 12:35 PM | Comments (2)