March 29, 2008

شنبه- 10 فروردین ماه 1387

سلام!
سال!
سال خوب...
سال خوب...


img104.jpg

یک چهارپارهء جدید تقدیم به شما و شعر مجسم زندگی ....

خورشیدهای گلبهی

پروانه ام؛ درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود، چرخ می زدم
سیبم؛ که از درخت خدا کَنده می شدم
تا بر زمین بیفتم، صد چرخ می زدم

من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود
نارنگی ِ زنانگی اش را به من دهد
شاید در امتداد سرانگشتهای تو،
خورشیدهای گلبهی ِ تازه سر زند!

من آمدم کلاغ شوم، قار، قار، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار، زار،
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار، کار، کار؟!

من آمدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من آمدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم

من آمدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیر ِِ انزجار
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم!

من آمدم بهار ببارم برای تو،
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها،
شمشادهای خنده بکارم برای تو

یخ ها درون پیرهنم : آب! آبِ آب!
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب؟!
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید،
امشب به روی شانه ی تو خواب! خوابِ خواب!

من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود!
در دستهای نقره نشان ِ تویی که دشت!
در پلکهای پر هیجان ِ تویی که رود!

حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی ِ شطِ تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم!


گلاره جمشیدی


*************

فتح باغ را ببینید... زیباست...

نکتورن 11، اوپوس 37 شماره 1- اثر شوپن = رقص روح... ببینید و بشنوید...

شعرهای خانم « هوروش نوابی» را از دست ندهید: باغ شقایق

Posted by گلاره at 03:55 PM | Comments (31)

February 09, 2008

شنبه- 20 بهمن ماه 1386

prevert.JPG


زمستون
سروده: ژاک پره ور (Jacques Prevert )
برگردان: گلاره جمشیدی

توی یه شب زمستونی
یه آدم گندهء سفید
تند تند می دوه
اون یه آدم برفیه
با یه چپق چوبی کوچیک،
یه آدم برفی گنده
که سرما دنبالش کرده
می رسه به یه دهکده.
با دیدن یه روشنی
خیالش راحت می شه
بدون در زدن
وارد یه خونه می شه؛
واسه گرم کردن خودش،
رو یه بخاری داغ می شینه و،
به یه چشم به هم زدن
غیب میشه.
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش
میون یه چاله آب،
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش و
کلاه کهنه اش...

202383.JPG

ترجمه همین شعر را با برگردان احمد شاملو در اینجا ببینید.

لینک مقاله ای از من در سایت 7 سنگ در مورد محسن نامجو در اینجا.

لینک چند ترجمه در نشریه الکترونیکی 3پنج (صدای مستقل ادبیات ایران)

******
گلاره

Posted by گلاره at 02:39 PM | Comments (27)

October 19, 2007

جمعه- 27 مهرماه 1386

سلام!

این چند وقت کتابهای خوبی خواندم. که دوست دارم اینجا درمورد هر کدوم چند خطی بنویسم.

کتاب «حباب شیشه» نوشته ی «سیلویا پلات» با ترجمه «گلی امامی». ( The Bell Jar By: Sylvia Plath)
کتاب به نوعی خاطرات و یا بهتر بگویم تجربه های شخصی سیلویا پلات است از کشمکش های درونی خود با آنچه دیگران نامش را بیماری روانی گذاشته اند و به همین دلیل او را ناچار به بستری شدن در بیمارستان روانی می کنند. میل بیش از حد او به خودکشی، ارتباط سرد و بیمارگونه ی او با مادرش، ناراستی هایی که از جنس مخالف می بیند و وجودش را می آزارد، ناامیدی از موفقیت در هدف بزرگش یعنی نویسنده شدن و ... به خوبی در این کتاب به تصویر کشیده شده. این دختر همان سیلویا پلات شاعر است که بعد از مرگش از مشهورترین شاعران عصر خود شد و هنوز کتابهای شعرش از پرفروش ترین هاست.
« دکتر، بدون تعارف آگاهم کرده بود که در ابتدا عده ای با احتیاط با من روبرو خواهند شد و حتی ممکن است از من اجتناب کنند، مثل یک جذامی زنگوله به پا. صورت مادرم جلویم موج می زد، مثل قرص ماهی بی رنگ و سرزنش آمیز، در اولین و آخرین ملاقاتش با من که برای بیستمین سالگرد تولدم آمده بود. یک دختر در آسایشگاه روانی داشتن! این بلایی بود که من به سرش آورده بودم، هرچند ظاهرا تصمیم گرفته بود مرا ببخشد.»

« زندگی ام را دیدم که جلوی چشمم، مثل درخت سبز انجیر آن داستان، شاخه می دهد و از سر هر شاخه، مثل یک انجیر درشت بنفش، آیندهء درخشانی به من علامت می داد و چشمک می زد. یک انجیر، همسری بود و خانوادهء خوشبختی و فرزندانی، و انجیر دیگر شاعرهء مشهوری و انجیر دیگر استاد دانشگاه موفقی و انجیر دیگر، سردبیر شگفت انگیزی بود. یک انجیر دیگر اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی بود و انجیر دیگر کنستانتین و سقراط و آتیلا و گروه دیگری از عشاق با نامهای عجیب و غریب و شغل های غیر عادی شان، انجیر دیگر قهرمان ورزشی در المپیک بود و بالا و فرای این انجیرها، انجیرهای دیگری بود که نمی توانستم ببینم. خودم را مجسم می کردم نشسته در زیر این درخت انجیر و از شدت گرسنگی در حال مرگ چون نمی توانستم تصمیم بگیرم کدام یک از آنها را می خواهم برگزینم. یک یک آنها را می خواستم ولی انتخاب هردانه به معنی از دست دادن بقیه بود و همین طور که نشسته بودم، عاجز از تصمیم گرفتن، انجیرها شروع کردند به پژمردن و سیاه شدن و یکی یکی، روی زمین و کنار من افتادند.»

خواندن این کتاب را به همه کسانی که او را دوست دارند و از جنون عاصی نهفته در اشعارش لذت می برند توصیه می کنم.
( ترجمه چند شعر از سیلویا پلات در اینجا )

کتاب بعدی «اتوبوس پیر» از «ریچارد براتیگان» بود با ترجمه «علیرضا طاهری عراقی». عنوان اصلی: (Revenge Of The Lawn, By: Richard Brautigan) . این سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم و بیش از پیش دیوانه ی سبک نگارش و نگاه عجیب و غریب و طنز متفاوت و ظریف او شدم. در قند هندوانه و صید قزل آلا در آمریکا و حالا اتوبوس پیر که تیر خلاص را زد به ذهن متعجب من از این همه دیوانگی او! ترجمهء این کتاب بسیار خوب است و ظرافت کار را منتقل می کند.
به راستی آیا این نوشته ی کوتاه او چیزی غیر از شعر مطلق است؟ :

« مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، چه فرقی دارد؟ باز می گردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده اما سرنوشتش از همان اول این بوده که برگردد و شاید حکمتی در کار است.
نه مجسمه ای پیدا کردم، نه دسته گلی ، نه دلبندی که بگویم:" حالا پرچم های نو بر قلعه می افرازیم، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی، " که دوباره دستم را بگیری، که دستم را در دست بگیری. از اینها خبری نیست. ماشین تحریر من آن قدر سریع است انگار اسبی باشد که از اثیر رمیده و حالا در سکوت، خیز بر میدارد و واژه ها به صف می تازند و بیرون آفتاب می تابد. شاید واژه ها مرا یادشان باشد. چهارمین روز مارس 1964 است. پرنده ها در هشتی پشتی توی ایوان پشتی آواز می خوانند و من هم حالا دلم می خواهد با آنها آواز بخوانم: مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، برگشته ام به شهرم.»

به بخش های مختلف کتاب داستان نمی توان گفت، یک نگاه است، انتقال یک حس است. به قول مترجم کتاب،" براتیگان مثل بچه بازیگوشی است که این طرف و آن طرف می دود و قصه های مختلف تعریف می کند، از کودکی هایش، از ماهی گیری در رودخانه لانگ تام، از شکار آهو در جنگل های بارانی و زندگی در خیابان های گلی بخش فقیر نشین شهر. "
اخیرا مصاحبه ای با دختر براتیگان در اینجا منتشر شد. دختری که در سه کتاب نامبرده، دختر بچه ی کوچکی بود که پدر، گاه او را با خود به سفرهای ماجراجویانه اش می برد و روح طبیعت و عشق را در او می دمید.

به هیچ عنوان دلم نمی آید این بخش از کتاب را در اینجا نگذارم، چرا که نگرانم کسی هیچ وقت این کتاب را نخواند و این بخش را تا همیشه از دست بدهد. پس لطفا بخوانید و تعجب کنید:

« ادای احترام به باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو»
« یکی بود یکی نبود. در سان فرانسیسکو مردی بود که چیزهای لطیف زندگی، مخصوصا شعر را خیلی دوست داشت. از نثر خوب هم بدش نمی آمد.
وسعش هم این قدر می رسید که خودش را سرگرم چیزهایی که دوست داشت کند، و این یعنی مستمری سخاوتمندانه ای به او می رسید و مجبور نبود کار کند چون که پدرش در دهه ء 20 توی یک تیمارستان خصوصی سرمایه گذاری کرده بود و تیمارستان هنوز در جنوب کالفرنیا سرپا بود و خوب سود می داد.
تیمارستان در درهء سان فرناندو کمی دورتر از تارزانا بود و به قول معروف، کارش سکه بود. از آن جاهایی بود که اصلا به تیمارستان نمی خورد. بیشتر شبیه چیز دیگری بود، مخصوصا با آن همه گلی که دور و برش کاشته بودند، بیشتر گل سرخ.
چک ها همیشه بی برو برگرد اول و پانزدهم هر ماه می رسید، حتی اگر آن روز، روز توزیع مرسولات پستی هم نبود. او در پاسیفیک هایتس یک خانه نقلی داشت و وقتی چک می رسید می رفت بیرون و باز شعر می خرید. به عمرش از نزدیک شاعر ندیده بود. این دیگر یک قدری زیادی می شد.
یک روز به این نتیجه رسید که شعر خواندن یا گوش دادن به شعر خوانی شاعران در صفحه های گرامافون، علاقهء او به شعر را درست بیان نمی کند. بعد تصمیم گرفت لوله کشی خانه را درآورد و جایش شعر بگذارد، و آستین ها را زد بالا.
آب را قطع کرد و لوله ها را درآورد و به جایشان "جان دان" گذاشت. لوله ها خیلی پکر شدند. وان را درآورد و " ویلیلم شکسپیر" کار گذاشت. وان دهنش باز مانده بود.
ظرفشویی آشپزخانه را برداشت و " امیلی دیکنسون" گذاشت. ظرفشویی فقط توانست خیره خیره عقب را نگاه کند. بعد دستشویی را درآورد و " ولادیمر مایاکوفسکی" گذاشت جایش. دستشویی با اینکه آب قطع بود زد زیر گریه.
آبگرمکن را برداشت و جایش شعرهای " مایکل مک لور" را گذاشت. آبگرمکن داشت هوش از سرش می پرید. آخر سر هم توالت را از جا درآورد و خرده شاعرها را گذاشت جاش. توالت تصمیم گرفت ترک دیار کند.
حالا نوبت آن بود که بنشیند و کیف کند که چه کار کارستانی کرده است و ثمرهء تلاش حیرت انگیزش را ببیند. ماجرای کریستف کلمب که می گفتند دل را زده به دریا و رفته طرف غرب در قیاس با کار او واقعهء کمرنگی بود. دوباره آب را وصل کرد و نگاهی انداخت و دید رویایش دارد به واقعیت می پیوندد. او آدم خوشبختی بود.
گفت: "حالا باید جشن بگیرم. چطوره برم حموم؟" خواست کمی مایکل مک لور را گرم کند تا خودش را توی ویلیام شکسپیر بشوید اما اتفاقی افتاد که دقیقا چیزی نبود که می خواست اتفاق بیافتد.
گفت:" لااقل ظرف که می شه شست." بعد سعی کرد توی " جرعه ای میِ چشم از این شراب ناب" (سطر اول از شعری از امیلی دیکنسون- م ) چند تا تکه ظرف بشوید و دید که، ای بابا، آن مایع کجا و ظرفشویی کجا. داشت ناامید می شد.
بعد دستشویی رفتن را امتحان کرد اما خرده شاعرها هم اصلا کارش را راه نینداختند، چون به محض اینکه نشست و زور زد که خودش را خالی کند، همه شروع کردند به وراجی در بارهء زندگی حرفه ایشان. یکی شان دربارهء پنگوئنی که توی سیرک سیار دیده بود 197 غزل گفته بود و از این ها بوی جایزهء پولیتزر می شنید.
مرد یکهو دوزاری اش افتاده بود که شعر نمی تواند جای لوله کشی را بگیرد. این همان چیزی است که اسمش را نور حقیقت به دل تابیدن گذاشته اند. در دم تصمیم گرفت شعرها را درآورد و لوله ها و ظرفشویی و وان و آبگرمکن و توالت را دوباره بگذارد سر جایشان. گفت:" چیزی که می خواستم از آب در نیومد. باید شعرها رو درآرم و از نو لوله کشی ها رو کار بذارم." در پرتو نور منور این ناکامی عریان خیره شدن بی معنا نبود.
اما بعد، بیشتر از اول کارش گره خورد. شعرها لنگر انداخته بودند. اشغال کردن جای سیستم لوله کشی قبلی به دهانشان مزه کرده بود. اشعار امیلی دیکنسون می گفتند:" ظرفشویی بودن معرکه است." خرده شاعرها می گفتند:" توالت بودن حرف نداره." اشعار جان دان می گفتند:" افتخار می کنیم که لوله ایم." اشعار مایکل مک لور می گفتند:" ما یه آبگرمکن درجه یکیم." ولادیمر مایاکوفسکی توی حمام داشت بلند بلند شیرهای آب جدید می سرود، شیرهای آبی فراتر از رنج، و اشعار ویلیام شکسپیر نیششان تا بناگوش باز بود.
مرد به شعرها گفت:" آقا خیلی عالی بود، دم تون هم گرم. اما من توی این خونه باید لوله کشی داشته باشم. لوله کشی واقعی. به تاکیدی که روی کلمهء واقعی کردم توجه کردید؟ واقعی! شعر از پس این کارها برنمی آد. باید واقعیت رو قبول کنید."
اما شعرها زیر بار نرفتند. " ما می مونیم." مرد تهدید کرد که زنگ می زند به پلیس. شعرها یکصدا گفتند:" آره، بردار گوشی رو. ما رو بنداز هلفدونی، بی سوادِ بی فرهنگ!"
" زنگ می زنم به آتش نشانی."
شعرها داد زدند:" کتاب سوز!"
مرد با شعرها دست به یقه شد. اولین باری بود که در عمرش دعوا می کرد. با لگد زد توی دماغ شعرهای امیلی دیکنسون. البته شعرهای مایکل مک لور و ولادیمر مایایکوفسکی آمدند و پوزه اش را مالیدند به خاک و به زبان انگلیسی و روسی گفتند:" این اصلا کار درستی نیست." و بعد از بالای پله ها پرتش کردند پایین. مرد دوزاری اش افتاد.
این مال دو سال پیش بود. حالا مرد توی باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو زندگی می کند و عاشق آن جاست. از همه بیشتر می ماند توی حمام. شب ها می رود حمام و توی تاریکی با خودش حرف می زند.»

معرکه نبود؟! پیشنهاد نوشتن یک کالبد شکافی خوب روی این نوشته را به دوستان می دهم چرا که جای تفسیر و تدقیق فراوان دارد. ( قابل توجه نویسندهء وبلاگ شاعرانه ها)
( نکته: این کتاب از جمله کتابهایی است که تاسف می خورم چرا من ترجمه شان نکردم!)
(ترجمه چند شعر از براتیگان در اینجا )

کتاب دیگر «آداب بیقراری» است نوشته «یعقوب یاد علی» که درموردش فقط باید بگویم متاسفم برای مسوولینی که هنوز اینقدر دگم و سطحی و کوته بین هستند که دو سه جملهء ساده ای را که فرضا کمی بار اروتیک دارد را در کتابی که اصلا حرفش چیز دیگری است و هدف از نوشتن اش چیز دیگر، برنمی تابند و به آن افترای نشر اکاذیب می بندند! الحمدالله که نویسندگانی مثل هاینریش بل و جیمز جویس و ... در ایران زندگی نمی کردند وگرنه ادبیات دنیا هم اکنون چه در چنته داشت جز تعدادی نویسندهء بخت برگشتهء زندانی؟

«به گزارش هواشناسی این خورشید لعنتی» نوشته «مهدی یزدانی خرم» هم از کتابهایی است که اخیرا خوانده ام ولی ترجیح می دهم چیزی درباره اش ننویسم و خواندنش را هم به کسی توصیه نمی کنم!

شرمنده که اینقدر طولانی شد و ممنون از همراهان عزیز.

گلاره

Posted by گلاره at 03:47 PM | Comments (16)

October 01, 2007

دوشنبه- 9 مهرماه 1386


272382.jpg

Posted by گلاره at 01:35 PM | Comments (7)

July 10, 2007

چهارشنبه- 19 تیرماه 1386

من زنی کولی ام
که تو را در خلخال ها
و گوشوارهء بلند مسی اش،
حمل می کند
و تا واپسین مرزهای جهان با تو سفر می کند،
تا آخرین مرزهای شیدایی،
ای حافظه عطر!
ای حافظه من!
تویی که سپیدی برف را شعله ور می سازی
من شعر توام نگاشته شده با جوهر زنانگی...
پس بشنو زنگهای مرا
و اندوهت را بر پلک هایم بیاویز.

سعاد الصباح- براده های یک زن

dingresdemusique.jpg

*************************
سلام!
ژاک رِدا (Jacques Réda) شاعر فرانسوی و متولد 1929 است. او از جمله کسانی ست که در آن زمان که تغزل فرانسوی را « مرض روحی» می دانستند، بیانیه های مهم مرثیه واری را با الهام از ریلکه وارد ادبیات فرانسه کرد. ژاک ردا با موسیقی جاز آشنایی کامل دارد و کتاب « بی مقدمه، نگاهی به موسیقی جاز» را با این مایه نوشته است. مدتی سردبیر مجله ادبی MRF بود. او شعر آزاد را با شعر منظوم در هم می آمیزد و علاقه زیادی به شعر «جویده» ی هجایی دارد.
دو ترجمه زیر از اشعار زیبای او به زبان فرانسه است:

شاعر : ژاک رِدا
برگردان: گلاره جمشیدی

«ژوئن 44»

حالا که ریسمان
رها می شود و در هم می پیچد
( و حافظه با مدادی سفید می نویسد)
به گذشته باز می گردم،
کورمال کورمال
و بازماندگان گونه گون
از پرسه های طولانی ام را
گرد هم می نشانم.

در را با صدای جیرجیر زنگاری اش
باز می یابم،
دری که به رودخانه مشرف بود،
آنجا که بر لبهء قایق ام دست می کشم،
هوهوی هواپیمای تک موتوره را می شنوم
و می بینم
انفجار کدو تنبل ماه را
روی باغچه های سوراخ سوراخ شده
از خمپاره

چه فصل عجیبی،
مساعد فریفتن زندگان!
وقتی که مرگ
زیر گیلاس ها پرسه می زد.

پارو زدم
به پیشواز "ژانین" آمدم
راه راه سپید بر تنش،
حرکاتش پر از شگفتی بود،
در زیر سایه ای
که راه راه
خورشید را
ظهرگاه
تیر باران کرد .

JUIN 44
Maintenant que le fil se détend et s’embrouille
(Et la mémoire écrit avec un crayon blanc)
Je reviens en arrière à tâtons, rassemblant
Les divers rescapés de ma longue patrouille

Je retrouve la porte aux craquements de rouille
Qui donnait sur le fleuve où je palpe le flanc
De ma barque ; j’entends ronfler un monoplan
Piper Cub, et je vois éclater la citrouille

De la lune sur les jardins criblés d’obus
Quelle étrange saison, favorable aux abus
Des vivants quand la mort rôdait sous les cerises

Je ramais, je cueillais pour Janine en piqué
Blanc- tous ses mouvements étaient pleins de surprises
Dans l’ombre qu’à midi mitraillait en piqué
Le soleil
**********
« سپیده دم تردید»

درختان ِِ خم شده،
در میان ایستایی مهِ
به مویهء پرندهء بی موطن
گوش می کنند
هراسان
گذران از جاده.

آن طرفتر
دیگر
دشت مرتفعی نیست.
بوته ها و سنگها در مهاجرتند.
در میان باغ بی وارث
چشمه به زیر خاک فرورفته.
هیچ گیاهی
تکانی نمی خورد.

اما
پشت پرچین
سخنی گفته می شود
سربسته،
آنجا که
درنگ می کند
بویِ پراکندهء خاکستر نمناک.
به راستی آیا سپیده دم است این؟!

در میان مهی که غلیظ می شود،
تیزی داسهای ِ رها شده
روی چمنزار تاریک
پدیدار می شود.

من،
با این حال،
قدم می زنم
با گامی سرخوش
زیر فریاد خفهء پرنده،
و زنجیرهء درختان
همراهی ام می کنند.

L’AURORE HÉSITE
Les arbres penchés dans le brouillard immobile
Écoutent le cri de l’oiseau sans patrie.
On passe avec effroi par le chemin de terre
La haute plaine au-delà n’existe plus
Les buissons et les pierres sont en exode
Au milieu du jardin tombé en déshérence
La source rentre sous l’argile et pas un brin
D’herbe ne bouge. Mais on parle à mots couverts
Derrière la clôture où s’attarde l’odeur
D’un feu mouillé qui rôde. Est-ce vraiment l’aurore
Dans le brouillard qui s’épaissit luit le tranchant
Des faux laissées sur la pelouse obscure. Cependant
Je marche d’un bon pas sous le cri mat de l’oiseau
Et les arbres enchaînés m’accompagnent

Posted by گلاره at 07:28 PM | Comments (25)