May 4, 2011
سه شنبه - 14 اردیبهشت ماه 1390
سلام
اول اینکه :...
می نویسم ات و کاغدهای جهان روسیاه می شوند ! کم می آیند و خجل سر به زیر می افکنند و قلم گریه می کند ... من «دوستت دارم» را به هزار زبان می نویسم و آرامشان می کنم تا در لای لای موسیقی این واژگان عزیز در آغوش من بخوابند ... بعد واژه ها مثل فرشتگان کوچک رقصان در خوابشان سرک می کشند و رویای گیسوان تو را به یادشان می آورند تا شعر رشته رشته بریزد از آسمان و دست قلم را بگیرد و بلندش کند و از پنجره کاخ خیال بیاوردش پیش تو که نشسته ای و داری کودکت را روی کاناپه کوچک خانه شیر می دهی و آفتاب دارد گونه راستت را می بوسد و گرم می شود ... من نگاه می کنم به تو و غزل زاده می شود ....
___________________________
دوم اینکه :
خودم می دونم که الان باید از خجالت آب بشم ! سرم رو می ندازم پایین و می گم یه برنامه هایی دارم که این صفحه رو دیگه این قدر خاک نگیره ...کمی جمع و جورتر و کمی منظم تر ... به خودم قول می دم ...
_____________________________
سوم اینکه :
امسال در نمایشگاه هر 4 کتاب من در غرفه های انتشاراتی خودشان ارائه می شوند :
1- عطر تند نارنج - مجموعه غزل - چاپ دوم 1387- غرفه انتشارات داستان سرا
2- به رنگ نارنگی - مجموعه غزل - چاپ اول 1389 - غرفه انتشارات هنر رسانه اریبهشت
3- بر تابی از ترانه - ترجمه و بازسرایی اشعار نزار قبانی ( به همراه سرکار خانم زهرا پورشیری)- چاپ اول 1385 - غرفه نشر دقایق
4 - گمگشتگان - ترجمه نوولی از ساموئل بکت - چاپ اول 1389 - غرفه نشر رخداد نو
به این ترتیب کتابهای «به رنگ نارنگی» و « گمگشتگان» برای اولین بار در نمایشگاه امسال عرضه می شوند. و البته این به آن معناست که متاسفانه مجموعه نثر ادبی«می نویسم ات» که قرار بود توسط نشر تکا عرضه شود به نمایشگاه نرسیده است
...
خود من هم از روز 5 شنبه عصر در نمایشگاه خواهم بود و روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه نیز صبح و عصر در نمایشگاه حضور دارم و مسلما در غرفه هایی که کتابهایم عرضه می شود هم حاضر خواهم شد . دیدار همه دوستان اسباب شادمانی و رفع دلتنگی خواهد بود . انصافا یکی از دلپذیرترین ایام سال همین روزهای نمایشگاه کتاب است ...
______________________________
چهارم اینکه :
در این مدت مطالب زیادی این سو و آن سو نوشتم و فعالیتهای ادبی مختلفی داشتم . اما امروز در راستای همان خلاصه سازیها (!) متن مقاله ای را برایتان می گدارم که در این بازه زمانی منتشر شد و خوانشی ست بر یکی از درخشان ترین شعرهای آیینی که این سالها به نظر حقیر . شعری از حمیدرضا برقعی در مورد حضرت علی اکبر . در این لینک شعر را بخوانید و سپس این خوانش :
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
نگاهی به مثنوی حمید رضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع)
نوشتن در باب حادثه سترگی چون عاشورا که از پس بیش از 14 قرن هم چنان معجونی از ایمان و حماسه ، سوگ و مرثیه و َعاشقانگی و شهادت است ، کاری سهل و ممتنع است . سهل است چون این ماجرای بزرگ هم با جان وروح شیعه فارسی زبان آمیخته است و هم ترکیبی از همه عناصر دراماتیک لازم را به غنی ترین شکل داراست . چنان که گفته شد هم شخصیت های ملموس دارد، هم کشش دراماتیک و تعلیق؛ هم عاشقانگی و روابط عاطفی انسان- انسان و انسان -خدا دارد هم شجاعت و جسارت و رزم و خروش؛ هم اشک و سوگ دارد هم فریاد بر علیه جور ، هم کهکشانهای درخشان سپید دارد هم سیاهکاران ابدی و هم شخصیتهایی که چون حر تحول یافته اند .... خلاصه همه چیز برای پرداخت مناسب یک اثر هنری موجود است . از طرفی این امر آسان نما، به شدت دشوار است چون هنر عرصه کشف و شهود است نه عین گرایی مطلق و مرور حوادث تاریخی . هنرمند باید از هر واقعه ای تاثیری درونی بگیرد و از زاویه خاص خود روایت کند تا تازگی و خرق عادت که ویژگی خلق اثر هنری ست اتفاق بیافتد . در میانه داستانی واقعی که همه مردم کمابیش تک تک صحنه هایش را از بَرَند، رسیدن به آن کشف یگانه و غافلگیرکننده امری دشوار و خطیر است؛ چرا که هم اصل یک واقعه تاریخی را نمی شود و نباید تحریف کرد و هم اینکه عناصر نیک درگیر در ماجرای عاشورا ، دارای ماهیتی قدسی اند که هرگز نباید به بهانه کشف تازه و نگاه نو خدشه ای به این مفهوم قدسی وارد شود که آن گاه نقض غرض رخ داده است .
به این دلایل بر این گمانم که نوشتن شعر عاشورایی دشوارترین کار ممکن است؛ اگر قرار باشد هم حریم قدسی معصومین را نقض نکنیم و هم حرمت شاعرانگی را پاس بداریم . این رقص بر لبه تیغی ست که در صورت سربه سلامت بردن، معجونی مردافکن خواهد شد چنان که خود عاشورا ؛ و گر نه ...!
**
حمیدرضا برقعی کسی ست که همواره شعرهای آیینی اش را ستوده ام . نه به این خاطر که هم خودش و هم شعرش دلبستگی های عمیق به مفاهیم آیینی دارند ، نه به این خاطر که مطالعه عمیقی دارد در مورد دلبستگی هایش ، نه به خاطر عاطفه درخشان شعرهایش ؛ که همه اینها هست اما نکته مهمتر این است که او به تمام و کمال شاعر است . آن چه می نویسد ، اگر منصف باشیم و حتی در سختگیرانه ترین حالت، قطعا شعر است ، شعری سرشار از کشف و صناعات ادبی و درخشش های زیبایی شناسانه . به عبارت بهتر فارغ از تعلقات خاطر شیعی ما و موضوعی که به ذاته ما را از لحاظ عاطفی درگیر می کند ، شاعر چنان کلمات را به استخدام در می آورد که هنر ناب خود را از خلال بیتها به تماشا می گذارد .
برای بررسی بهتر این ادعا نگاهی می کنیم به مثنوی سروده شده برای حضرت علی اکبر (ع) و مروری بر این مفاهیم زیبایی شناسانه اش خواهیم داشت به شکل گذرا و در حد وسع نگارنده و این صفحه :
**
اولین نکته در این شعر ، موسیقی انتخابی ست که طنینی ویژه دارد . این موسیقی تلفیقی ست از حماسه و سوگ . چنان که اصل واقعه این چنین است . اصولا بُعد حماسی واقعه عاشورا عنصری مغفول مانده است . همه به فکر مرثیه اند حال آن که اصل ماجرا ، حماسه ای سترگ است که مشابه ای برایش وجود ندارد . موسیقی این شعر چنان است که لحن رجزخوانی در نیمه نخست شعر به شدت غالب است و عرصه حماسه را به تماشا می گذارد . در نیمه دوم شعر به فراخور موضوع، همین موسیقی سویه سوگوار خود را نشان می دهد و این مهم با تغییر لحن خواندن و نیز نوع استفاده شاعر از واژها اجرا می شود .
نکته بعد استفاده شاعر از ارجاعات برون متنی ست که عمده بار زیبایی شناسی را در این اثر به دوش می کشند . مهم این است که شاعر به ارجاعات معمول تن نداده است و نخواسته با نیزه و خون و مشک و فرات و تشنگی در سطح کلیشه برخورد کند و خیر دنیا و عقبایش را ببرد؛ بلکه دل زده است به این دریای مواج و چون موسیقی شعرش، جنون شاعرانه را در عین سوگواری و حماسه تجربه کرده است . اجرای تصویری حماسه در بیت اول را ببینید و سپس دستادست شاعر حرکت کنید تا بیت سوم که در مصراع نخست ارجاعی به تشنه کامی علی اکبر (ع) و بوسیدن لبان پدر می بینید و به دنبالش تضمینی درخشان از شعر حافظ که درخشان است چون معنای شعر اصلی را متحول کرده است :
مست می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
و پژواک مصراع دوم حافظ را در کلیت اثر بشنوید . دو مصراع بعد اجرای واژآرایی (خ) که بر خشونت و دردناکی ماجرا تاکید می کند و سپس باز تضمین درخشان دیگری از حافظ به اشارت و تلمیح دو مصراع بیت بعد گره می خورد به حرکت زبانی بیت بعدتر :
آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را
معنی جمله در پوست نگنجیدن را
باز اجرای موسیقی و مفهوم شیدایی و حماسه ادامه دارد و به جنونی قدسی پیوند می خورد آن چنان که شاعر-راوی بانگ بر می دارد که :
آه در مثنوی ام آینه حیرت زده است
بیت در بیت ،خدا ! واژه به رقص آمده است
در این نقطه طوفانی ، به ناگاه راوی عوض می شود و ادامه شعر از زبان امام حسین(ع) روایت می شود و زمان نیز می شکند تا در حقیقت زبان حال شود . این تکنیک در ادبیات عاشورایی ما به شدت مسبوق به سابقه است . مراثی و نوحه های متعددی از این شیوه روایت از سالها پیش سود جسته اند و این تکنیک مدرن روایت را به کار گرفته اند . در این شعر نیز با تکیه بر همین پیشینه به مضامین عرفانی وارد می شویم و می خوانیم :
رفتی از خویش، که از خویش به وحدت برسی
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی
همین مفهوم در چند بیت بسط پیدا می کند تا شاعر با تکیه بر شباهت حضرت علی اکبر(ع) به رسول اکرم(ص) و ملاقات با پیامبر در دم شهادت به زیبایی مضمون پردازی کند و با تضمین مناسب دیگری که پیوند شهادت و عطش و وجد را می نمایاند، بیتهایی چنین را شکل دهد :
ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست
آه آیینه در آیینه، عجب تصویری !
داری از دست خودت جام بلا می گیری
و از اینجا به بعد شعر قدم در وادی مرثیه می گذارد و موسیقی ولحن نیز به هم چنین، تا شاعر با روایتی کمتر گفته شده این چنین سوگ بسراید :
غرق خون هستی و برخاسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
و بعد پل بزند از این روایت به حضرت زهرا (س) که :
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی این بار چرا دست به پهلو داری
که باز هم این یک تکنیک سابقه مند در ادبیات آیینی ست که از یک روایت به روایت دیگر حرکت می کنیم و به این وسیله هم جریان عاطفی اثر قدرتمندتر می شود و هم از لحاظ درون مایه پیوند این حوادث با هم آشکارتر می شود . و باز همان روایت از شباهت این بار با تصویری دیگر که با اشک پیوند خورده است :
مثل آیینه در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده یا تو مکرر شده ای ؟
و سوگ با تصویر و روایتی از تکه تکه شدن علی اکبر (ع) سنگین تر می شود :
اِرباً اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
«اربا اربا» اشاره دارد به این روایت مقاتل که :«فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» و اشاره دارد به تکه تکه شدن تن نازنین حضرت علی اکبر (ع). نکته ظریفتر اما پیوند خوردن مصراع دوم با داستان معجزه معروفی ست که در مورد حضرت ابراهیم انجام شده است؛ آنجا که برای رسیدنش به یقین در باب معاد، خداوند از او می خواهد چند پرنده را ذبح کند و تکه تکه کند و در هم آمیزد و بر سر چند کوه بگذارد و هر یک را صدا کند تا به سوی او پر بکشند. راوی این بار در زبان حال امام حسین ، معجزه ای چنین را طلب می کند که پیوند این دو روایت با هم عمقی درخشان و دردناک به بیت می بخشد.
و سر انجام در بیت پایانی شاعر به زیبایی اشاره می کند به دلیل شش گوشه شدن ضریح سیدالشهدا(ع).
گذشته از این خوانش شتابزده ، توجه به نکات ظریفی مثل هارمونی واژگانی و پیوند اجزا گوناگون اثر با هم - مثلا نگاه کنید به حضور آیینه در جای جای شعر و سیر تطورش و موارد مشابه - و نیز شروع شعر با سه نقطه و اتمام آن به همین شیوه که نمایش ارائه برشی از یک واقعه است که جاری و ساری ست و نیز توجه به کارایی واژهای کشیده چنان که در بخش حماسه و وجد مصوتهای بلند (آ) پرتعدادترند و در بخشهای مرثیه و سوگ کشیده های (ای) و (او) و نکات فراوان دیگر سبب شده است این اثر ، نمونه ای درخشان برای شعر آیینی باشد.
***
شک نیست که یک اثر هنری چه هنگام سرایش و چه هنگام خوانش در خلا اتفاق نمی افتد . هر اثر هنری ، حتی در جهانی ترین شیوه، پیوندی ناگسستنی با روحیات و تجربیات و علقه های یک قوم دارد و اصولا بسیاری معتقدند که راه جهانی شدن از بومی شدن می گذرد . بدیهی ست که این شعر با روح و جان ایرانی شیعی همراهی می کند اما فارغ از اینها اثری مستقل و هنرمندانه است که به ضروریات هنر نیز پابند است. به عبارت بهتر سعی نمی کند از واقعه عاشورا و احساس مذهبی خرج کند بلکه سعی می کند چیزی بر تجربه ما از این واقعه بیافزاید. شاید بتوان چنین گفت که اگر این مثنوی سروده نمی شد شعر عاشورایی ما چیزی کم داشت و درست به همین دلیل است که معتقدم در این شعر حمیدرضا برقعی ، شاعرانگی همسوی آیین رخ نشان داده است. تا باد چنین بادا!
__________________________
پنجم اینکه :
و غزلی جدید از خودم بخوانید تقدیم به شما و البته او که بهانه آمدن بهار است !
«در آمدن»
«از در درآمدی و...» غزل در برت گرفت
«از خود به در شدم» که زمین بر سرت گرفت
دریا شد از تلاطم امواج تو جهان
پیچید در هوای تو تا پیکرت گرفت
مثل صدف که منحنی موج را شناخت
پیراهن تو غوص زد و گوهرت گرفت
گامت خیال داشت که بگریزد از زمان
هر ثانیه کش آمد و محکمترت گرفت
چرخی زدی و دامن بیچاره گیج شد
اول رهات کرد ...ولی آخرت گرفت !
پروانه ای شدی و غزل رود رنگ شد
گل داد واژه واژه و دور و برت گرفت
گفتی سلام و شاعر مست از نگاه تو
جامی دوباره از لب خنیاگرت گرفت
لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت !
هرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید سپاه ساخت و سرتاسرت گرفت
باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس کشورت گرفت
آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت !
تاریک شد فضا و کسی جز خودم ندید
همراه من زمین و زمان در برت گرفت ...
******************
بهار عاشقانه تان بوسه باران !
سیامک
سلام
چقدر از اینکه دوباره به روز کردید خوشحالم...وچقدر خوشحال تر از شنیدن خبر چاپ گمگشتگان...بی صبرانه منتظر خوندنش هستم...غزل هم بسیار زیاست با کشف ها و لحظات شاعرانه ی فراوان...البته تکلیف غزل از لحاظ بیت مداری یا یکپارچگی ابیات معلوم نیست یعنی بعضی ابیات در ادامه ی یکدیگرند بعضی هم نه...به امید دیدارتان در نمایشگاه تا گمگشتگان را برایم امضاء کنید...تا بعد
جای پای تو
روی گونه ماند
در خیابان ولیعصر.
●
●
●
●
● دعوت به خوانش یک شعر و یک خبر دربارهی نمایشگاه کتاب.
با احترام /
لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت !
از این بیت به بعد همه شاه بیتند. این بیت را در شاه بیت فیس بوک بیاور.
دست مریزاد
اما نگاهت را به شعر حضرت برقعی خواندم و شعر برقعی را نیز. برقعی در بین آیینی سرایان یک خصیصه دارد که شما هم اشاره ای گذرا در این نیم نگاه داشتید اما ظاهرا این خصیصه درونی عمده ی شعرهایش شده است و آن کاربرد به موقع شعر شاعران بزرگی همچون حافظ است چنانکه در شعری که برای حضرت امیر سروده می گوید:
کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»
به طبع این استفاده ها اگر به موقع و بجا نباشد ضربه سختی بر پیکره ی شعر خواهد بود . در مورد تعاریفی که کرده اید همه به جا هستند و باز می شود اضافه کرد شاعران جوان دیگری چون مهدی رحیمی و قاسم صرافان و ... خلاقیتهایی در همین فضاها دارند که قابل ستایش است و پیش کسوت بودن برقعی در این میان مشهود .
با یک شعر جدید به روزم
ضمنا "لبت را غلاف کن" هم در سالن ناشران عمومی - راهرو 20 - غرفه 19 - نشر شاملو عرضه می شود
سعادتی باشد شما را خواهم دید
سلام استاد
لذتی داشت:
لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت
...
فردا نمایشگاهم...ساعت 11 تا 12...غرفه هنر رسانه اردی بهشت...اگر بودید خوشحال می شوم ببینمتان
اول اينكه: بنويسيد و ما را رو سپيد كنيد از دوست داشتنتان!
دوم اينكه: اينجا خاك نمي گيرد از بس من و دوستان سطر به سطر گرد گيري مي كنيم تا ساميار :* و گلاره بانو :) به ما هم سهمي از شما بدهند و بياييد و بنويسيد و باز رو سپيد شويم.
سوم اينكه: خسته ي نمايشگاه نباشيد.
چهارم اينكه: صداي عاشورا مي داد شعر حميدرضا برقعي و صداي دف مي داد نقد شما.
پنجم اينكه: چشمه تان جوشان عزيز دل.
مثل هميشه بي نظير بود
چشم ما را گرفت !
با سلام و تبریک
مشتی سنگ میان سطر ها به روز شد
درود به شما سیامکِ عزیز
لعد از مدت ها آمده ام مرا ببینید.
نتواستم ترجمه ی بکت را تهیه کنم اما در نمایشگاه خواهم گرفتش به بر.
با نهایت احترام وزیرکی - عالین
Posted by: alin at May 10, 2011 8:55 PMسلام آقای دکتر
جسارتا می خواستم تقاضا کنم اگر صلاح می دونید آدرس کتابفروشی های اصفهان که کتاب به رنگ نارنگی را دارند (پیوند و زمان) را در وبلاگتون ثبت کنید تا دوستان اصفهانی درجریان باشند
ممنونم
سلام ، فکر می کردم شاعرانه ها تعطیل شده ! خدا را شکر
Posted by: زهرا راد at May 11, 2011 7:55 AMعناوین جدید کتابهای منتشره در انتشارات سخن گستر...
Posted by: سردار شمس آوری at May 11, 2011 5:37 PMسیامک جان تبریک به خاطر حضور دوباره ات
Posted by: semiramis at May 12, 2011 9:02 PM سلام
ممنون از لطفتان
ولي ايميلي كه گفته بوديد به دست من نرسيده
با احترام
م رضيئي
سلام. مطالب به جا و زیبایی بود. احسنت. غزل هم چسبید .
Posted by: مصطفی کارگر at May 15, 2011 12:59 AMگل سرخ
بر گیسوان سپید،
دریغ!
•
•
•
•
•
•• نقد و بررسی «گذرنامهی موقت ماهی آزاد»
•• نوشتهی صادق وفایی.
شعرتون فوقالعاده بود..
Posted by: هاتف at May 17, 2011 6:05 PMعرض ادب.ممنون مي شم اگه فرصتي دست داد به وبلاگ من سر بزنيد.
Posted by: سحر مشرفي at May 18, 2011 5:35 AMسلام
با نقدی بر مجموعهء مکالمات سیروس نوذری به روزم.
با سلام به شما
وبلاگ شعر و عرفان ، بعد از یک سال و چند ماه ، با مطالب تازه به روز شد.
حرف اول ) اول ِ حرف ، غزل : غزلی تازه از خودم
حرف دوم ) صد کتابِ معرفی شده ی استاد قمشه ای
حرف سوم ) پویایی یا رکود ؟ : نظری پیرامون شعر امروز
حرف چهارم ) کتابی شوریده ؛ همچون صاحبش : درباره ی مقالات شمس
حرف پنجم ) معرفی مجله الکترونیکی شعر ، وازنا
از قبل ، صمیمانه از حضور شما سپاسگزارم .
حمید رضا عرفانی فر
www.erfanpoem.blogfa.com
سلام استاد بهرام پرور.
والله ما که هروقت خواندیمتان لذت بردیم. ولی نمی دانیم چرا شما منت بر سر ما و وبلاگمان نمی گزارید و نمی آیید.
در هر صورت با 2 غزل به روزم و منتظر نقد و نظرتان.
درضمن لینک هم شدید.
بدرود برادر.
سلام از خوندن شعر لذت بردم
Posted by: Anonymous at May 25, 2011 11:46 AMسلام
سیامک جان نمی دانم مرا یادت هست یا نه
ولی اگر در خاطرات سال 82 بگردی در بندرعباس کنار هم بودیم یادت آمد خوشحال می شوم به من سری بزنی و نظرات خوبت را در مورد کاهایم بنویس
قربان مردانی
سلام
وبلاگ ((ذهني پر از سوار))پس از مدتها با سه غزل به روز است
چشمه ......
ماهيان ماه مرا با خود از اينجا مي برند
چشمه اي هستم که روحم را به يغما مي برند
کوزه ها آبي تر از هر روز ....من بي تاب تر
دختران داغ مرا با خود به صحرا مي برند
-----------------------------------------------
درد سر......
زلف رها در باد با خود درد سر دارد
از حال من ، هم باد ، هم باران خبر دارد
دستي تکان دادي و قلبي جا به جا کردي
آتش نمي کارد کسي تا شعله بر دارد
-------------------------------------------------
عقل و عشق......
عقل اين طرف عشق آنطرفتر مي خرامد
هرکس به زعم خويش بهتر مي خرامد
اين عقل از احوال عشقم بي خبر نيست
عمريست اين ديوار با در مي خرامد
آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت !
سلام و وقت به خیر جناب بهرام پرور
پنجره ی بی اسم باز و بسته شد.
سر زدنتون باعث خوشحالی و افتخاره .
در پناه خدا...
سلام آقای دکتر
همیشه از خوانش مطالبتون هم سود برده ام هم لذت
قلم و اندیشه تون مانا
بااجازه لینک شدید
sheret aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaali bod
Posted by: sedaie baran at June 6, 2011 12:00 AMسلام. خیلی گشتم تا یه غزل پیدا کردم تو این وبلاگ . الحق اون یک غزل هم با وجود یک دو جا لقی قافیه کار خودشو کرد. ارزش گفتنم نداشت چون شعر قوی بود. خوشحال شدم پیدا کردم این وبلاگ رو... موفق باشید . باز هم میام
Posted by: منصوره حکمت شعار at June 10, 2011 10:44 PMارادت كما في السابق
Posted by: عليرضا بديع at June 11, 2011 2:52 AMهرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید سپاه ساخت و سرتاسرت گرفت
باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس کشورت گرفت
سلام دکتر
چه خوش بحالم شد که تونستم بیام نمایشگاه هم خودت رو زیارت کنم و هم هردو مجموعه غزلت هم به دست بیارم... چه غزلهای پربوسه ای! الحق که جلو تو خجالت میکشم بچه ها اسمم رو گذاشتن شاعر بوسه ها
بعد از دو ماه و نیم که از عشقمان گذشت با غزل چارپاره ای مینی بووووسم رو روشن کردم... خوش بحالم میکنی اگه بیای سوار بشی
هنرمند گرامی اقای سیامک بهرام پرور
بازخوانی ، تحلیل و نقد چند شعر کوتاه از عبدالصابر کاکایی موضوع صفحه ی نقد شماره ی چهارم سایت آنات است با احترام به شرکت در این همایش مجازی دعوت می شوید
با ارادت
عه تا منصوری
سلام بزرگوار
با شعری تازه بروزم و چشم براه شما
با سلام
فرهیخته ی گرامی
با یک غزل فرم به روزم و منتظر حضور گرمتان[گل]
Posted by: سالم پوراحمد at June 13, 2011 7:53 PMبا سلام
با چارپاره ای برای امیرالمومنین علی(ع) به روزم
سربلند باشی
علی مددی
...................
غزل زیبایی بود
دست مریزاد
سلام
بعد از گذشت سه ماه محدودیت دسترسی به وبلاگم برداشته شد
و از امروز دوره ی تازه ی وبلاگ نویسیم رو آغاز کردم
با یادداشت و لینک و شعر منتظر حضورتان هستم
با احترام
مهدی موسوی
سلام
بروزم و چشم براه شما
درود و عرض ادب به دوست خوبم سیامک بهرام پرور
چه نقد قشنگی بر شعر جناب برقعی نگاشته اید .حُسن نقد شما اینست که اگر هزار بار شعری را خوانده باشی ؛ بعد از خوانش نقد واجب است یک بار دیگر آن را بخوانی .خوب می بینید استاد .
پایدار باشید .
سلام
چشم به راه نقد و نظر ارزشمندتون در وبسایت طغیان هستم...
Posted by: ساحل at June 21, 2011 8:40 PMسلام دکتر عزیز
حالت چطوره مهربون من؟
دیگه به ما سر نمی زنی
دل ما برات تنگ شده دکتر
حتما سرم بزن منتظرم
خد ابا ما نشسته چای می نوشه/
منتظر حضورتان در این پست غزلگیجه هستم
با یک شعر محاوره
و چند لینک مختلف از شعر!
با احترام:
صدیقه حسینی/رشت
جناب دکتر بنده چند روزی هست که مشغول به مطالعه ی مباحثی هستم که در حوزه ی رفتار شناسی عشق واکاوی نموده اید،هم به وجد آمدم و هم بسیار خرسند شدم.از این منظر که مطالب نه تنها همسو با مباحث فلسفی در این حوزه بودند بل به شکل روان تر و هوشمندانه تری تحلیل شده بودند که پاسخ بسیاری از سوالات من بودند اخیرا مقاله های ژاک آندره میلر و نظریه های لاکان را در خصوص مسئله ی عشق خوانده بودم و طرح این مسائل به شکلی که اینجا خواندم هادی بسیار خوبی برای هضم آن مقالات بود.اما چه خوب بود که این مسئله را هم کمی دوسویه و اصیل تر بررسی می کردید یعنی مرد وزنی مثل طرح مسائلی با این عنوان مرد چگونه در دیالکتیک عشق قرار می گیرد و همینطور زن؟آیا این مسئله با نفی جنسیت و ذات نرینه صورت می گیرد و مسئلی از این دست...هرچند من هنوز مطالعه ی پست های جنابعالی را به پایان نرسانده ام اما کماکان در حال خواندنم و مجدد خدمت خواهم رسید.
Posted by: رزا نصیری at June 27, 2011 2:41 PMبا سلام و درود
اندکی این مثنوی تأخیر شد...
اندکی ، چه عرض کنم، مدت زیادی از یادداشتی که بر مجموعه ی شعرتان نوشتم می گذره متاسفانه مجله ای که قرار بود چاپ کنه تعلل کرد. حالا به خاطر جبران مافات اون یادداشت را تو وب سایتم -که تازه افتتاح شده - گذاشتم.موفق باشید
سلام دختر نازكتن ژلاتيني
فداي زلف تو اين هيكل كراتيني
همين دو بازوي چون كندهی درخت قوي
همين دو ساق و اين مفصل پلاتيني!!
قصيده ميتركانم براي تو هر شب
قصيدههاي خفن، با زبان لاتيني
Please! Don't annoyance me, feel me, tell me
Please...why the your nose is too tiny?!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود فراوان
خواندمات و زیبا بود.
با دو غزل طنز! بهروزم.
امیدوارم ببینی و نظر بدی.
سلام سیامک عزیز
افتخار می دهید سایت عکس ما را در وبلاگ زیبایتان لینک دهید . در صورتی که این افتخار نصیب ما می شود ما را با نام ( گالری 98 عکس .کام ) لینک کنید . راستی تو نظرات بفرماید با چه عنوانی شما را لینک دهیم . با تشکر
سلام دکتر
با یادداشتی بر مجموعه ی شعر به رنگ تارنگی به روزم
درود بر شما.
Posted by: فرهاد زارع کوهی at July 8, 2011 2:40 PMبا سلام دعوتید به خانه شاعران جوان مشهد
http://khaneh-shaeran.blogfa.com
دوست دارم عضو بشم
Posted by: mastane at July 21, 2011 6:52 PMاینجاا هر شعری هست اال سارا!
نمینویسیدش/؟؟؟
سلام...!
اینجا گناوه بود و هنر توی ماسه ها
بوی تو داشت دفترم و بوی ماسه ها
ما سوژه ی مجسمه های شنی شدیم
رد دو جفت پا زده شد روی ماسه ها
سلام
با یک چارپاره به روزم
[گل]
سلام عزیز
بروزم با
1ـ نقد مفصلی برای مجموعه ی تازه چاپ شده ی محمد نوروزی(مصرع ابرو)
2ـ لینک دانلود فایل پی دی اف کتاب سکسکه های یک مست
3ـ خبر یک جشنواره
4ـ شعر تازه اما ساده از خودم .
و ...
وبلاگ های زیر نیز بروزند:
همسرم آیدا دانشمندی:http://www.chashm-hayash.blogfa.com
امیر نقی لو:http://mohamad-nor.blogfa.com/
وحید نجفی:http://vahid-najafy.blogfa.com/
محمد نوروزی: http://mohamad-nor.blogfa.com/
منتظر شما هستم ....
نادعلی
Posted by: میرزایی at July 25, 2011 3:45 PMکسی که گفت بمان... و کسی که گفت برو
کسی که ماند، کسی که بدون حرفی رفت
من اعتماد ندارم به اعتماد ِ خودم
به آتشی که تو خاموش می کنی با نفت!
با شعری جدید
و لینک یادداشتم درباره ی فیلم تهران من حراج
به روزم و منتظر شما
سلام دوست عزیز
"نقشه ای کشیدم برای دلم که....
قالی شدم!
وجه شبه:
باران جنایتی است،در خیابان شانزدهم افتاده!
چقدر گره ی این دار به کروات جناب قاضی می آید..."
شما دعوتید و من منتظر...
سبز سبز سبز[گل]
Posted by: مهیار خاوری نژاد at July 27, 2011 8:07 PMسلام
نظرتان برایم مهم است
سلام آقای دکتر
فرصت یک گفتگو رو به بنده در مورد ترجمه تان از بکت میدهید برای نشریه کتاب هفته؟
• اسب از دشت گذشت
• با باد رفت
• تا فصل دیگر.
•
•
•
•
•
• خیلی دورتر از سایهی دست... / نوشتهی علیرضا نوری
••• نقد و بررسی پنجمین مجموعهشعر پژمان الماسینیا.
سلام خوبید؟
تازه وبلاگ شعری مو رو به را کردم خیلی خوشحال میشم بهم سر بزنید ...
راستی پیوندتون کردم اگه خواستید منو با حسین حقویردی زاده پیوند بزنیم
موفق باشید
یا علی...
Posted by: حسین حقویردی زاده at August 21, 2011 10:29 PMسلام خوبید؟
تازه وبلاگ شعری مو رو به را کردم خیلی خوشحال میشم بهم سر بزنید ...
راستی پیوندتون کردم اگه خواستید منو با حسین حقویردی زاده پیوند بزنیم
موفق باشید
یا علی...
Posted by: حسین حقویردی زاده at August 21, 2011 10:30 PMای حرفهات مرهم صدها درد،آخر چگونه بین هزاران مرد
چشمان روشن تو تصاحب کرد، دنیای تیره رنگ خیالم را؟
سلام با احترام به روزم
بی هوا در غزلت گم شدم و حس شعر گفتنی گرفت
به نام تو گفتمش گرچه از غزلت وزنی گرفت
نشاني دقيق دهمت از خود اي ناآشنا
وقتي که آشنا هم اسمم به اشتباهي گرفت
گويند که تسخير نشود ققنوس زمان
بنگر چگونه به بالينم هر شب آرامي گرفت
دوش رفتم دير خرابات بنوشم جامي
به چشم ديديم حافظ ز جرعه جرعه شعرم شرابي گرفت
بيا و کمي کنار شعر هاي ز دنيا بريده ام آرامش بجوي
بيا که درياي طوفاني هم ز شعر هايم نشاني گرفت
وحید خسروی.....کمی پایین تر از دست هایت ما را هم ببین !!!
Posted by: vahid at August 28, 2011 2:19 AM
تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن
در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن
"بعد از یک سال غزلی از من متولد شد. دعوتید به خواندنش."
محمد فرخ طلب
Posted by: محمد فرخ طلب at August 28, 2011 11:43 AMبدون واژه ای از آستانه ی بلند وحی
چگونه عشق را برای زندگی بیان کنم
شما را به نقد-غزل سیب آفتاب -دعوت می کنم.
سلام آقای بهرام پرور
به روزم ومنتظر نظرات ارزشمندتان هستم
امید وارم بجا آورده باشید
http://hamidghazalbaran.blogfa.com/
سلام بر شما ادیب محترم
آپم
خوشحال ميشم سر بزني با توجه به تازه کاری ممنون میشم راهنمایی هم بنمایید اگه موافقت کنید لینک بشیم
سلام و وقت به خيرجناب اقاي بهرام پرور!
ممنون ميشم اگه نظرتون رو در مورد اين 3 سئوال برايم بنويسيد. پيشاپيش از اين كه قبول زحمت مي فرماييد بي نهايت سپاسگزارم:
سئوال 1:
آيا اين زير مجموعه ها براي بررسي ساختارغزل درست است؟
1. فرم بيروني(قالب) شامل:
قافيه – رديف – وزن – نحوه ي نگارش مصراع ها
2.فرم دروني:روايت (تلفيق شعر و داستان - تلفيق شعر و نقاشي- تلفيق شعر و سينما)
سئوال 2.
آيا مي توان عناوين ديگري را به اين زير مجموعه ها اضافه كرد(به خصوص فرم دروني) ؟
سوال 3.
اين عناوين به كدام يك از اين زير مجموعه ها مربوط ميشوند؟
كانكريت نويسي –موقوف المعاني بودن تمام ابيات – نيمي از كلمه در يك مصراع و نيمي در مصراع ديگر-اغاز مصراع با واو -خروج از زبان معيار و محاوره اي شدن بخشي از جمله – آمدن جمله معترضه در دل يك كلمه - نيمه كاره نوشتن كلمات با توجه به معني آنها در بيت – كاركرد دوگانه كلمات در جمله و...
سلام.همیشه از نقدهایتان بهره بردم.
ضمنا در صورت تمایل،اگر بیت یا ابیاتی دارید که در آنها لفظ"کوفه"است،در نظرات خصوصی وبلاگ بنده همراه تاریخ تولدتان تا 19 شهریور قرار دهید
http://www.masihadaman.blogfa.com/
salam movafagh va mana bashid bedrood
Posted by: afsane tavakoli at September 12, 2011 1:59 AMسلام!!!
کفمان برید و دیگر هیچ...
به ما نیز بسرید منتظرتانیم...
به نام سلام
سایت ادبی بچه های سه شنبه شروع به کار کرد
منتظر نقد و نظر شما دوست عزیز هستیم
شاد باشیدو.....................
سلام به شما جناب آقاي بهرام پرور.اميدوارم خوب و سرحال باشين.من عماد هستم22 ساله از اصفهان.غزل آخر شما رو خيلي دوست داشتم و اميدوارم بتونم به زودي زود باقيه آثارتون رو هم بخرم.يكي از شعراي خودمو واستون مينويسم لطفا اگه ميشه نظرتونو بگين:
آداب عاشقي
پشت معراج خيانت غصه همخواب من است
در سكوت اين شب يأس گريه بيتاب من است
من چه كردم با دلم در اين غروب بي طلوع؟
كز وجود عشق تو دريا چو مرداب من است
با خودت يك لحظه گفتي از قرار و انتظار؟
بعد ديدار تو بغض و ناله اصحاب من است
مات و مبهوتم چرا مست چنين عشقي شدم
خود جام شوكران امشب مي ناب من است
تا قيامت ميدوم شايد رسم بر عطر تو
اين دلم چون برده و عشق تو ارباب من است
آسمانها را نمي خواهم اگر دل با تو نيست
چشم تو زيبا سراي رخ مهتاب من است
تشنه ام در جنگل بي هاي و هوي عاشقي
ياد تو در كهكشان چشمه سيراب من است
خاطراتم را نوشتم روزها و لحظه ها
در كتاب زندگي او عشق ناياب من است
گرچه ميدانم وجودم خارج از افكار توست
با نگاهت زنده ام اين جزو آداب من است
سلام
با احترام دعوتید به خوانش و نقد شعر[گل]
با سلام و خسته نباشيد و تشكر از شما و وبلاگ قشنگتون
Posted by: saharsaberi at September 28, 2011 6:46 PMسلام استاد حال شما؟ ازشعرای جوان هستم که چندسالی ست به سرایش شعرمی پردازم وبلاگم را به تازگی افتتاح کرده ام منتظرحضورتون درکابوس 90هستم این شاعرنوپارا ازنظرات وپیشنهادات خود بی نصیب مگذارید...یاحق
Posted by: سونيا معتمدي at October 2, 2011 2:52 PM• بمیر مادیان پیر!
• بمیر در غبار / بمیر
• که پونه سوخت،
• مادیان پیر!
•
•
•
•
•
• ششمین نقد مجموعهی شعر «گذرنامهی موقت ماهی آزاد»
• امین فقیری و نقد و بررسی پنجمین کتاب پژمان الماسینیا.
درود.فراوان آموختیم.سپاس
Posted by: روشن بین.مرتضی at October 4, 2011 2:53 PM.
.
.
.
.
.
.
جوهری کردم درون روزهایم را...نگاه...
سلام
صفحات گرامافون - شماره دوم
آبـــــان 1390 منتشر می شود
نـشر این کتاب، زیرزمینی بوده
و غــیرقابل فـروش می باشـد
جــهت تــهــــــیــــــه آن، کــامـــــــنـــــت بــــــــــــگــذاریـــــد
مــــــخاطـــــــــبان غــــــــــیر تـــــهرانی هم بهــــتر است که
از طرف یک نفر برای گروه یا محفل ادبی مربوطه اعلام نمایند
www.geramafon.persianblog
لطفن به لینکهای خود، اطلاع دهید. سپاس
Posted by: ... at October 17, 2011 9:31 AM
سلام و عرض ادب خدمت شما شاعر گرامی
در حال جمع آوری اشعار آیینی ایام محرم و صفر هستم جهت نمایش در وبلاگ
اگه در این زمینه هم قلم میزنید بسم الله
خوشحال میشم اگه خبر بدید
موفق باشید
Posted by: محمد at October 17, 2011 3:33 PMhttp://zohrehasemi.blogfa.com/
Posted by: zohreh at October 17, 2011 11:13 PMسلام
دارم سقوط میکنم. شبیه سنگی که انداختی وسط آبگیر بزرگ پارک آزادی، گم شدهام گم. یادت هست. سنگ فرو رفت در آب و موجی آرامش آبگیر را به هم زد و دایره ای جان گرفت در دل آب که هی دارد بزرگ و بزرگتر میشود و من از همان روز مدام دارم فرو میروم.
هی !
سر پری به باغ تماشا نمی زنی ؟
روی داستانم اگه نقدی بود بنویسید
قسمتی از یه کار بلنده.
منتظرم
سلام دوست من!
مثل همیشه کامل و عالی!
آپدیت شدم!
خوشحال می شم سری بزنید!
سلام خوبید؟
دیدی چگونه پشت سرم حرف می زنند
از بی کسی دور و برم حرف می زنند
بالاخره بعد چند مدت که مشغول کارای دانشگاه بودم تونستم وبلاگمو به روز کنم
خوشحال میشم سر بزنید و نظرتونو بدید
یا حق....
Posted by: حسین حقویردی زاده at October 23, 2011 10:14 AMاستفاده كردم و يك پرسش اساسي دارم كه حتي الامكان روي وبلاگ خودم پاسخ بفرمائيد : آيا مي توان به زور شاعر شد ؟
Posted by: alireza at October 24, 2011 4:19 PMبه نقل از غیب:
با تو حرف می زنم
تماشای من زیباست
بخوان:
اقره بسمه زنده ای که مُرد...
Posted by: ایستگاه پاره روایت at October 27, 2011 7:19 AMبسم رب المهدی
یا اباصالح المهدی (عج)، با شعله ای که عشق تو افکنده در جهان یک کوچه مانده است به پایان انتظار... در پناه دل با اشعار مهدوی به روزیم و منتظر اشعار مهدوی شما ،مهدی یاور عزیز
یا مهدی
سلام!
دعوتید به "خودسوزی"
دعوتید به :غمگینم مثل گیاهی که تازه گلدانش راعوض کرده اند...
به ملال در خود به ملال بایکی مرده سخن میگویم بدرود
تقدیم به شهیدی
که انگشت اجازه اش را بریدند
آب آب ها بیرون پریدند
از سوراخ های کلاس
آقای ناظم
....
....
سلام و عرض ادب
با شعری سپید به روزم و منتظر
نقد و نگاه شما
به امید دیدارتان.
Posted by: Anonymous at November 7, 2011 11:42 AMاز شما دعوت میشود تا از وبلاگ cafekalamat.blogfa.com/ دیدن نموده و مقالهی گذری بر تاریخچهی غزل پیشرو روزنامهی مردم سالاری تاریخ 7/آبانماه/1390 را مطالعه نمایید. (توضیحی از آقای هادی خوانساری (تئوریسین غزل پیشرو): مستندات ذکر شده در مقاله، بریدهی جراید و غیره بعد از گذشت سالها و تنها به دلیل سوءاستفاده و کملطفی بسیار برخی دوستان ارایه میشود. بیشک تلاشهای بعضی از دوستان هم از اهمیتی در اندازهی خود برخوردار بوده است و البته نویسندهی مقاله در جاهایی مخصوصا اواخر مقاله اشارات زیادی به فعالیتهای جنبی من داشته که لطف ایشان مایهی دردسر و جنبهی تبلیغ به خود گرفته است. جالب توجه است که اگر بعضیها یکی از این مستندات را در دست داشتند گوش فلک را کر میکردند و خود را صاحب و بنیانگذار شعر فارسی میخواندند اما نمیدانم باید با سانسور و غیرمجاز اعلام شدن چند سالهی مجموعه شعرهایم مواجه شوم یا... از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا برم
همچنین برای چاپ کتاب خود با این وبلاگ و یا با شماره 02614418696 در تماس باشید.
وقتی که رنگهات هم اوش می شوند...........
Posted by: mohammad at November 11, 2011 11:59 AMاستاد کمی مفاهیمتون کلیشه ای هستن.ولی بیان و نگاهتون جدیده.
Posted by: Anonymous at November 13, 2011 2:19 PMدرود بر شما سیامک بهرام پرور
با شعرهای زیبای شما توسط 2دفتر شعرتون آشنایی دارم خوشحال میشم به وبم سر بزنیدو نظرتونو بدونم
پیروز باشید
Posted by: فاطمه at November 13, 2011 3:49 PMسلام
غزلتونو خوندم
خیلی محکم وجوندار وزیبا
دستتون بی بلا
Posted by: لیلا at December 6, 2011 12:49 AMسلام
تو این مدت سه بار بروز شدم ولی وقت نکردم زیاد بمونم که متاسفانه به هیچ کس نتونستم خبر بدم که همین جا معذرت میخوام ...
حالا اومدم بگم دعوتید به خودندن البته به شرط نظر
خوشحال میشم نقد کنید ...
یا حق...
Posted by: حسین حقویردی زاده at December 8, 2011 6:25 PMمادیان تنکوفته
چون جویبار ماه
جاری به دشت...
•
•
•
•
•
•
•
•
•
••• نهمین نقد «گذرنامهی موقت ماهی آزاد»؛
••• به قلم فرزانه قوامی.
اشتباه من این بود
هر جا رنجیدم
لبخند زدم ....
فکر کردند درد ندارد
سنگین تر زدند ضربه ها را !!!
.
.
.
.
منتظرتان هستم هموطن[گل]
حالا به یاد می آورم
آخرین بار موهایم را
به بند پوتین تو بافته ام
و هر بار که به تو فکر می کنم؛
مشتی از موهایم را کنده ام...
سلام
دعوتید به خوانش شعری از من
قدم رنجه کنید
bad
Posted by: کورش at December 29, 2011 3:32 PMنقد اینترنتی مجموعۀ «قبله مایل به تو» سرودۀ آقای برقعی.
شما هم در این نقد شرکت کنید.
سلام به دوست گرامی ام
شعرت بسیار زیبا بود
باید سپاه ساخت و سر تا سرت گرفت
با غزلی میزبان نگاه شاعرانه ت هستم.
نظرتان ارزشمند است.
درود! مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد ....در به در دیدار!خوبی عزیز!کوچولویت چه طور است . من که می دانم بیشتر وقتی را صرف این جا نمی کنی مال اوست ...من هم به این بلای دوست داشتنی دچارم.رسیدی نظری بر شعری که گذاشته ام بده .
Posted by: محسن رضوی at January 13, 2012 5:01 PMسلام خسته نباشید من عاشق شعرم وتمام شاعران نامی ایران عزیزمو میستایم.. خودم هم یه چیزای میگم اما نمیدونم شعره یا نیست..من از یه منطقه محرومم یه روستایه دور..
Posted by: sara at January 13, 2012 5:21 PMمن این دلم به عشق تو یک دست میکنم/
راه دلم به غیر تو بن بست می کنم/
از راه گوش خوردن باده کسی ندید/
من "یاحسین" می شنوم مست می کنم...
سلام
با شعری جدید بروزم
منتظر نقد و نظرتان...
سلام عزيز
وبلاگ سكسكه هاي يك مست، با چند لينك مهم ، و يك شعر تقديمي به اصغر فرهادي بروز شد:
گندم و پنبه، بيمه بازي بود
كشت در زير صاعقه بوديم
بردن و باختن چه سودي داشت
اسب هاي مسابقه بوديم
اسب هاي مسابقه بوديم
تند رفتيم، يورتمه رفتيم
مثل سگ هاي خسته از شلاق
هر كجا رفت سورتمه رفتيم
صميمانه منتظر دوستان هستم
نادعلي
سلام جناب بهرامپرور
با احترام شمارو دعوت می کنم به خوانش یک غزل اجتماعی
که منتظر نقد و نظرات فنی شماست ..
منتظر قلم رنجه هاتون هستم [گل]
Posted by: علی کریمان at January 26, 2012 9:30 AMبه نام دوست
قرتی بازی در نقد ادبی یا نقد ابن محمودی
ابتدا دو خبر جدید :
اول : مجموعه غزلم با نام ...ققنوس غزل ... با مقدمه استاد کاکایی به نمایشگاه اردیبهشت 1391 خواهد رسید ...
دوم : مجموعه داستان کوتاهم با نام ...خلبان های عراقی ... در حال گرفتن مجوز چاپ است ...که احتمالن آن هم به نمایشگاه می رسد .
جناب ابن محمود عزیز
لینک این نقد : همین به این آسانی
باور کنید دیروز فهمیدم که کتاب بنده را نقد کرده اید ... هرچند برخی از نقاط قوتش را نقطه ضعف خوانده اید...ای کاش این شعر را هم نقد می کردید!!! به هر حال چون انصاف به خرج نداده اید مجبور شدم مطلبی بنویسم ...
نفرین به شعر و شاعری ، نفرین به شاعر ها
حالم به هم خورد خصوصن این معاصرها!!!
کاری به کارت ندارم چون ابن محمودی!!! شاید هم فامیل محمود غزنوی باشی!!!
سلام و درود..حتما باید لاتین باشه؟؟؟من ترجیح می دم با زبون خودم کامنت بذارم شعراتون رو دوست داشتم نظری ندارم چون منتقد کلاسیک نیستم چون نیمایی کار می کنم در کل تشکر
Posted by: قاصدک at February 11, 2012 4:11 PMگیج در بین خواب و بیداری
نگاهی به روایت در شعر
به بهانه کتاب «اورمان» اثر صالح سجادی
روایت گری در شعر چیز تازه ای نیست . اگر بخواهیم درست تر بگوییم، اصولا روایت گری با شعر پیوندی دیرینه دارد و حتی شاید بتوان گفت نخستین فرازهای شعر و روایت در هم آمیخته اند . از دو حماسه منظوم هومر ، اودیسه و ایلیاد ، – نوشته قرن نهم قبل از میلاد – تا کمدی الهی قرن 13 میلادی و بهشت گمشده قرن 17 ، ادبیات مغرب زمین هماره این آمیختگی را نشان داده است . در ادبیات پارسی نیز عشق نامه های متعدد از لیلی و مجنون و ویس و رامین تا خسرو و شیرین و همای و همایون و دهها اثر درخشان دیگر و البته بر جسته تر از همه، شاهنامه سترگ حکیم توس نشانگر همین حضور توامان هستند .
طرفه اینجاست که در طی بیست سال اخیر، موجی از حضور روایت در شعر ایجاد شده است که برخی جوانترها آن را انگار چیزی تازه و خلق الساعه و احیانا برساخته خویش می دانند! شرح این حکایت غریب البته فرصتی مجزا می طلبد اما یک مرور اجمالی بر تاریخ ادبیات ایران و جهان نشان می دهد که اصولا این دو ، روایت و شعر ، در هیچ برهه ای از زمان، آن چنان از هم جدا نبوده اند.
حال اما سوال اینجاست که روایت در شعر چه خصوصیاتی دارد و اصولا آیا روایت در شعر با روایت در داستان متفاوت است؟ شکل دیگر سوال این است که مرز میان روایت منظوم و شعر روایی کجاست ؟
شیوه روایت و توصیف در داستان فرقهای ماهوی با شعر دارد . یک روایت و توصیف داستانی، غالبا همگراست . یعنی همه توصیفها و شیوه های روایی در خدمت پیشبرد روایت داستانی اند و به سمت پیرنگ داستان همگرایی دارند. اما در شعر توصیفها و شیوه های روایی غالبا واگرا هستند . یعنی بسیار می شود که شاعر روایتگر ، از یک شاخه حرکت کند ، به شاخه بعدی بپرد و یک روایت در دل روایت دیگر بیاورد ، بعد آن را نیمه رها کند و یک روایت دیگر بشود روایت غالب متن و همین طور چرخش و گردش به دور چیزی که نمی شود نامش را پیرنگ گذاشت! ...بیشتر می شود نامش را گذاشت طیران ذهن شاعرانه ! ...مثال کاملا مقرون به ذهنش هم روایت گری های مولانا در مثنوی معنوی ست . یک داستان شروع می شود، ده داستان مختلف در دل این داستان تعریف می شود و نتیجه هر یک برای خودش دنیایی دارد؛ بعد دوباره داستان نخست پی گرفته می شود و الی آخر ! نه اینکه الزاما همه روایت های شعری این گونه باشند، اما همین نمونه ها نشان می دهد که شعر ِروایتگر در وحله نخست شعر است و از روایت به مثابه یک ابزار– مثل سایر ادوات شعری نظیر تشبیه و استعاره و نماد و کنایه و ...- سود می برد؛ حال آن که در داستان ، روایت محوریت دارد و حتی اگر قرار باشد داستانی شاعرانه داشته باشیم ، در آنجا شعر به مثابه ابزار در دست روایت است تا داستان بهتری شکل بگیرد .
حال چگونه می شود از روایت به شعر رسید؟ برای پاسخ به این سوال می توانیم مروری اجمالی بر پیشینه ادبی جهان داشته باشیم و ببینیم که حضور روایت در شعر به سه شیوه عمده صورت گرفته است. به عبارت بهتر شاعران برای تبدیل روایت داستانی به روایت شاعرانه، در یک تقسیم بندی کاملا اجمالی، سه راه حل را در پیش گرفته اند:
1- استفاده از روایتی که در ذات خود شاعرانه است. به عبارت بهتر ، سود جستن از روایتی که به خودی خود فراواقعی ست و در نتیجه بخش اعظم تصویرسازی و تخیل در دل خود روایت موجود است و در واقع بخش عمده ای از مسیر شعریت، در درونه روایت طی شده است . مثلا روایت «ماهیگیری که به صید خورشید می رود» در ذات خودش شاعرانه است. این روایت شاعرانه را نادر ابراهیمی ، درون مایه اصلی یکی از داستان های کوتاهش کرده است. اما این روایت ذاتا شاعرانه است. پس اگر شاعری آن را با شیوه ها و ادوات شعر هم بنویسد، قابلیت اطلاق شعر روایی به اثر او وجود دارد. بسیاری از داستانهای افسانه ای و حماسی در ادبیات ما و جهان دارای این خصیصه هستند. چیزی که از آن به حضور «فانتزی» در روایت هم می توان تعبیر کرد.
2 – روش دیگر، استفاده از روایتی ست که در ذات خود شاعرانه نیست اما شاعر در توصیفات و جزء نگریهای اش و البته با کشفهای تصویری و استفاده هایش از زبان و نگاه های خاص و البته عاطفه مندش آن را شاعرانه کرده است .به عبارت دیگر روایتی کاملا رئال و فاقد تخیل وجود دارد که شاعر در توصیف و تفصیل و حتی تفسیرش از شهود شاعرانه اش مایه می گذارد و در نتیجه کل ماجرا را کاملا متحول می کند! مثلا بسیاری از صحنه های جنگ و مبارزه در شاهنامه ذاتا شاعرانه نیستند، یا حتا بسیاری از بخشهای روایت در عشق نامه های معروف پارسی. اما توصیفی که شاعر از این فضاها ارائه می کند – نگاه کنید به توصیفی که نظامی از نخستین دیدار خسرو و شیرین ارائه می کند - و گاه نتیجه گیری های خاصی که انجام می دهد – باز نگاه کنید به توصیف نبرد رستم و سهراب و نتیجه گیری ویژه فردوسی و تاویل مندی های این شعر – سبب می شود که از دل روایت ساده، رئال و حتی خطی، شعر بجوشد و بالا بیاید.
3 – و اما راه دیگری هم هست! ...راهی که دقیقا در هم آمیختگی دو روش پیش گفته است . راهی که بی شک سخت تر است اما حاصلش به شدت می تواند گیرا باشد. این که هم روایتت شاعرانه باشد و هم در اجزا با این روایت شاعرانه، شاعرانه برخورد کنی.
به طور خلاصه در روش نخست، شما با شعری روبرویید که ممکن است ابیات یا سطرها یا بندهایش، مستقلا شاعرانه نباشد و به قول قدما، نتوان از دلش شاه بیت بیرون کشید، اما کلیت اش تصویری شاعرانه و کامل خلق می کند. در روش دوم اما ماجرا کاملا عکس این است؛ شما شعری دارید که اجزایش شاعرانه اند و بیتها و سطرها و بندها ، تک به تک زیبایند و شاه بیت هم به حد کفایت موجود؛ اما می شود خود روایتش را خیلی سرراست در یکی دو جمله گفت و تمام !
در روش سوم اما، نه روایت خیلی سرراست است نه اجزا و شیوه بیانش! یعنی شاعرانگی و فراواقعیت بودن در هر دو نفوذ کرده است و آنها را تحت سیطره خود قرار داده است. بی شک این روش هم دشوارتر است و هم دیریاب تر. منطق الطیر عطار یک نمونه درخشان از این گونه سرایش است . بخشهایی از شاهنامه ، داستانهایی از مثنوی و مواردی از این دست در ادب پارسی و البته کمدی الهی در ادبیات مغرب زمین نمونه های دیگر این شیوه اند.
یک نکته دیگر را هم بگوییم و این مقدمهء مطول ِناگزیر را ختم کنیم .
اصلا چرا روایت؟ ...چرا شعر باید با روایت درآمیزد؟ ...فایده و ضرورت این امر چیست ؟
می توان گفت که ضرورت وجود ندارد ! ..چنان که هیچ امر ضروری ای در شعر وجود ندارد ! ..شعر فقط الزاما باید شعر باشد! که این خود البته مبهم ترین جملهء ممکن است ! ...اما از مبهم گویی اگر بگذریم، روایت برای شعر می تواند متضمن فایده باشد . چون روایت می تواند برخی چیزهای ذاتی اش را به شعر بدهد که این چیزها جزء خصوصیات یک شعر خوب اند. مثلا روایت می تواند به شعر ارتباط عمودی و افقی بدهد؛ می تواند اجزای شعر را به هارمونی و هماهنگی نزدیک کند؛ می تواند دایره واژگانی شعر را یکدست تر کند؛ می تواند با استفاده از تعلیق اش، برای مخاطب شعر کشش افزون تر و حضور دقیق تر ایجاد کند؛ می تواند یک فضای شاعرانه خلق کند که کاراکترها به ظرفیتی نمادین برسند و قابلیت تاویلهای گسترده ایجاد کنند و ....
پس حضور روایت در شعر عنصری الزامی نیست اما کمک کننده است، این ابزار از دیرباز در خدمت شعر بوده و همچنان خواهد بود اگر درست به کار گرفته شود و البته شیوه درست این به کارگیری این است که شاعر از یاد نبرد که شاعر است نه داستان نویس! او قطعا باید روشهای روایی را بداند و بشناسد اما باید درک کند که در شعر روایی ، روایت - بر خلاف شاعرانگی - ابزار است نه محور متن .
□
اما «اورمان»؛ شعربلند روایی «صالح سجادی» شاعر جوان و توانای تبریز .
به تمام دلایلی که در بالا عرض شد ، این نکته را بیافزایید که شعر روایی در زمانه ما ، علی رغم همه جاروجنجالهای مدعیانش ، شعری کم بسامد است . گذشته درخشان شعر روایی در ادبیات پارسی را به یاد بیاوریم و آن گاه نگاه کنیم به روایتهای قابل تامل شعرامروزمان . حتی می شود راه دور نرویم : نگاه کنیم به روایتهای اخوان و بامداد؛ به روایت فروغ در «علی کوچیکه» و « کسی خواهد آمد». بعد دوباره به کارنامه شعری بیست سال اخیر که اتفاقا مدعی حضور روایت در شعر است نگاه کنیم و بیاندیشیم . ما جدا در ایجاد روایت شاعرانه کم کار کرده ایم .
با در نظر گرفتن همه این حرفها، فارغ از هر سخن دیگری ، «اورمان» کتابی مبارک است چون به امری همت گماشته که نیاز به توجه داشته است . یک شعر بلند روایی، دقیقا چیزی ست که کم داریم ؛ عرصه ای مغفول مانده .
اما روایت «اورمان» ویژگی های قابل تامل هم کم ندارد . نخست آن که روایت ذاتا شاعرانه است . خط اصلی روایت حضور مالیخولیایی جنگلبانی در دل جنگلی برفی ست؛ توهمات دیداری و شنیداری اش و البته تا مرز جنون رفتن اش . در این میان برشهایی از روایت هم توسط دو کاراکتر « نور» و «سایه» روایت می شود که آشکارا بر جنبه های فراواقعی روایت می افزایند . پس با روایتی روبروییم که ذاتا شاعرانگی دارد. ولی ماجرا به همین ختم نمی شود!...شاعر به شدت حواسش هست که در یک روایت بلند، قطعا به این نیاز دارد که اجزا را نیز در حد توان و وسع ، شاعرانه کند؛ اگر نه سررشته کار از دست شعر بیرون خواهد آمد و به دست داستان خواهد افتاد . پس حضور توصیف و کشف و تفسیر شاعرانه در متن جا به جا حس می شود و رخ می نمایاند و حتی گاه شاه بیتهایی چنین هم شکل می گیرد که فارغ از خود روایت، قابل نقل و لذت بردن اند :
دیدم که چندین قناری قفل قفس را شکستند
و زیر چنگال گربه خواندند مرغ سحرها
یا :
مثل نعشی که سنگ قبرش را بشکند بعد در مقابل او
سنگ قبری بزرگ ترباشد ، بردم از یاد آسمانم را
یا :
سقف کم کرد ارتفاعش را بعد آهسته گفت در گوشم :
«بعد از این سنگ قبر خواهم شد تا تو را زیر خود بپوسانم»
نکته بعد استفاده خوب از عناصر روایی ست. شاعر به خوبی تکنیکهای روایت را به کار گرفته است. مثلا تغییر زاویه دید با تغییر راوی. در بخشهایی از داستان روایت از زبان سوم شخص دانای کل نقل می شود، بخشهایی هم راوی اول شخص دارد . جاهایی داستان به دیالوگ «سایه» و «نور» تبدیل می شود و جاهایی مونولوگ جنگل بان. این تغییرها به تناسب روایت، سبب می شود که پویایی در متن ایجاد شود و یکنواختی اتفاق نیافتد و در عین حال روایت شکل کاملتر و تاثیرگذارترو البته مدرن تری بیابد.همچنین شاعر با استفاده از پاساژهای زمانی و مکانی در روایت و بازگشت دو یا چندباره به یک نقطه مرجع – مثلا صحنه قتل در جنگل – این تنوع زاویه دید و تاویلهایش را برجسته تر می کند. از سوی دیگر شاعر ادوات شعری اش را نیز هم راستا با این تغییرات به کار می گیرد. یعنی با تغییر لحن و زبان و نیز استفاده از وزنهای مختلف به تناسب، سرعت و حال و هوای اتفاقات را به درستی تبیین می کند .
نکته قابل تامل بعدی زبان است. زبان ،به درستی ، زبانی نسبتا فخیم و متفاوت از زبان معیار در نظرگرفته شده است. چرا که درون مایه روایت، ته مایه هایی از مالیخولیا و جنون دارد و این فضا برای ارائه بهتر ، زبانی فراهنجار را طلب می کند.
نکته دیگر اینکه وزن و قوافی جوری انتخاب شده اند که دست شاعر را برای ارائه روایت نبندند . وزنها معمولا بلند و حتی دوری اند تا فرصت بیشتری برای انعقاد کلام به شاعر بدهند و قوافی نیز مقرون به ذهن انتخاب شده اند تا هم در سرایش و هم در خوانش تعقید کمتری ایجاد شود. چنان که گفته شد به تناسب روایت ، گاه غزل به مثنوی بدل می شود تا سرعت سیر وقایع در این قالب موسیقایی تر، بهتر اتفاق بیافتد و گاه نیز فراروی های قافیه ای و فرمی به فراخور متن، ایجاد حس یا اتفاقی ناگهان را به تصویر می کشند.
همه اینها در کنار هم، نشان می دهد که شاعر بر آن چه می کند آگاه است . می داند از چه ابزاری دارد سود می برد و سعی می کند این استفاده در بهترین شکل خود اتفاق بیافتد. نه جوشش را به حال خود واگذاشته، نه کوشش را . بلکه سعی کرده است از تلفیق این دو سود ببرد تا نه روایت از نفس بیافتد نه شاعرانگی. این دقیقا لبه تیغ سرایش شعر روایی ست . اینکه کاری نکنی که شعر یکسره تبدیل به روایت شود و یا بالعکس متن با فروغلتیدن در دامن شعر محض ، از روایتگری اش باز بماند؛ و صالح سجادی نشان می دهد که این هر دو دامچاله را می شناسد و از آنها می پرهیزد.
البته بی شک مثل هر متن دیگری می توان پیشنهادهایی داشت. مثلا این که در موارد انگشت شمار می شود واژگانی در متن دید که با گستره فخیم واژگانی کلی اثر همسو نیستند :
پایم از خط گذشته بود ولی دست و پا می زدم که برگردم
دست و پا می زدم ولی افسوس زده بودند سوت پایان ام !!
(«سوت پایان» جنس معاصر و حتی روزمره تری دارد نسبت به کلیت شعر. البته حذف «را» در پایان مصراع هم مزید بر علت شده است.)
یا مثلا موارد بسیار اندک تری که فخامت در زبان به سمت آرکائیسم بی دلیل واژگانی رفته است :
مثل پژواک های مثله شده ناله ام رفت و لعنتم برگشت
بند آورده بود شرم عمل «بهر» توجیه خود زبانم را
یا مثلا موارد بسیار معدودی که فصاحت باقی این شعر بلند را ندارند :
چقدر زجر بردم آن شب آه آن همه درد و وحشت و فریاد
در گلویم به هم گره می خورد که نمی داد بغض امکانم
( که جمله نهایی ناقص به نظر می رسد.)
اما این موارد جدا کم شمارند . کلیت اثر چنان که گفته شد مبرا از این تساهل هاست.
□
بی شک بر این باورم که «اورمان» تجربه خوب و دلپذیری در شعر روایی مدرن است. تجربه ای که می تواند روز به روز هم در شعر خود آقای سجادی و هم در آثار دیگر شاعرانی که به این عرصه پا می گذارند، نضج بگیرد و ببالد تا درخت شعر شکوهمند ِروایی ِپارسی شاخه هایی نو بگستراند و میوه هایی تازه به بار آورد. ایجاد و به کارگیری ظرفیتهای مدرن، هم در شعر و هم در روایت، این امید را امکان پذیر تر خواهد ساخت. چنین باد.

